تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

دیگه همین ..
از همون اولین رابطه‌م تا همین الان‌ش هیچ وقت از طرف مقابلم نتونستم چیزى بخوام .. اگرم خواستم ،حتمن چیز مهمى بوده و باید عنوان میشده . و در واقع مطرح كردن‌ش بهتر از مطرح نكردن‌ش بوده. از طرفى حتمن باید مطمئن مى‌بودم به اجابت‌ش تا بتونم غرورم رو نادیده بگیرم . ولى در كل نظر من اینه كه اگر كسى بدیهى‌ترین مسائل رو متوجه نمیشه پس دیگه لزومى نداره من ازش بخوام . كه در واقع اگرم بخوام و بهش عمل كنه دیگه برام اونقدرى ارزش نداره مسلمن .

8 ساله دارم وبلاگ مینویسم و هیچ‌وقت تا حالا پیش نیومده كه بیام خواهش كنم لطفن برام كامنت بذارین . نه اینكه نیازى به كامنت نباشه ، نه . واسه اینكه كامنت گذاشتن و رد و بدل كردن نظرات یه چیز بدیهى هستش توو دنیاى وبلاگ نویسى و وبلاگ خونى . خود من اگر وبلاگى رو بخونم و ازش لذت ببرم ، دیگه هر چقد جلوى خودم رو بگیرم نهایت یه مدت كوتاهى میتونم خاموش بمونم . و اوصولن اعتقاد دارم اگه از چیزى حس خوبى میگیرى باید تو هم یه جورى اون حس خوب رو برگردونى .

اینا رو گفتم كه بگم یه فكرایى داشتم واسه اینجا .. میخواستم بیشتر بنویسم و از طرفى هم نمیتونستم بنا به دلایلى . یه دوستى گفت برو یه جایى دیگه راحت حرفاتو بزن ولى من اینجا رو دوست دارم .. تصمیم گرفتم خصوصى بنویسم بعد منصرف میشدم . به هر حال ..

الان تمام قد از همه‌ى كسایى كه چه توو كل 8 سال من رو همراهى كردن ، چه توو این 5 سال توو این وبلاگ، تشكر میكنم و اینكه دوست داشتم ارتباطمون 2 طرفه باشه ولى حالا نیست و من علاقه‌اى به یه طرفه بودن هیچ چیزى ندارم .

گوگل ریدر هم كه تموم شده . همه چى دست به دست هم داده تا من یه راه دیگه رو پیش بگیرم .

مراقب خودتون باشین !



[ پنجشنبه 13 تیر 1392 ] [ 12:18 ] [ No One ] [ نظرات() ]

پلان به پلان
روز- داخلى :

واسه اولین بار اینترنتى بلیط رزرو كردیم واسه سانس 7:10 - فیلم گذ*شته ! بهش گفتم ببین من ساعت چند بیام فلان جا ؟! گفت نمیدونم كى دوس دارى بیاى ؟ [البته این كه هى نظر منو میپرسه هم ، جزو تكه كلاماش به حساب میاد چون اصن كارى نداره به جواب من، كار خودشو میكنه] گفت یه ربع به 7 میخواى اونجا باش  .
خلاصه صب پاشدم رفتم یه دوش گرفتم ، عصر  به آرایش و پیرایش پرداختم و بین ش مسترمون زنگ زد حرف زدیم و گفت خب پس فلان ساعت فلان جا دیگه !؟ البت اون دقیق تر از این گفت ! منم یه پوزخند زدمو گفتم اوكى [خودش گاهى یادش میره بد قوله].

روز- خارجى :

ساعت 10 دیقه به 7 من رسیدم سر قرار تا از مترو اومدم بیرون زنگ زد گفت ببین بیا فلان خیابون ، گفتم باید 5 دیقه دیگه صبر كنم تا قطار بیادا ، گفت اشكال نداره تا اون موقع منم میرسم ! حالا ساعت چنده ؟ 7 . دوباره سوار شدم رفتم یه ایستگاه بالاتر و از مترو زدم بیرون زنگ زدم بهش جواب نداد ، دوباره زنگ زدم جواب نداد .. اول گفتم احتمالن سر پیچى جاییه نمیتونه ، بعد از 5 دیقه یه خورده نگران شدم - اوصولن نگران نیستم من آخه - زنگ زدم جواب داد و گفتم ببین متروى اینجا 3 تا در داره كدوم درش باشم كه تا اومدى خیلى ژانگولر وار بپرم توو ماشین و بریم ؟! گفت فلان در .. دوباره اونهمه پله رو رفتم پایین ، رفتم توو سالن و داشتم به پله‌هاى نفس گیر بعدى میرسیدم كه زنگ زد گفت بیا اون یكى در  .. اوفففف . خیلى ناراحت بودم از اینكه آدماى زیادى اطرافم هستن و من نمیتونم از اون جیغ خوشگلام بزنم . تنها كارى كه تونستم بكنم این بود كه با لبخند زل زدم توو چش یه بنده خدایى كه داشت از روبرو  بهم نزدیك میشد و آروم گفتم فقط دستم بهت برســه ! بعد قطع كردم و بدو بدو رفتم سمت همون در قبلى . از پله‌هاى زیادش كه رفتم بالا دیدم اى دل غافل .. هیچ ماشین چیز با پلاك چیزى نیس كه اینجا ! زنگ زدم باز بهش با خنده برگشته میگه یه نیم دور بزن منو میبینى .. نیم دور چرخیدم دیدم اون ور خیابون ، جلو همون درى كه من قبلن داشتم میرفتم و زنگ زد نذاشت ، پارك كرده داره دس تكون میده !!! اونجا دیگه فضاى باز بود داد زدم قشنگـــــاااا .. بعدش دوئیدم توو خیابون و رفتم سمت ماشین در رو باز كردم دستشو آورد جلو دس بده گفتم هییییییییچى نگو ! فقط برو . ساعت چنده ؟ 7:20 دیقه .

عصر،نزدیك شب- خارجى :

سلام دوستان ما همچنان توو ماشینیم داریم میریم به سمت سینمـا .. حالا مگه تموم میشه این ترافیكا ؟ بهش برگشتم گفتم ببین میخواى نریم دیگه اصن ؟ تا برسیم سینما 165 دیقه‌ى فیلم رفته . وارد نمایش خانگى شد میخریم ایشالا .میخندید هیچى نمیگفت . باز من میگفتم ول‌ش كن بریم خونه میخواى .. بعد دیدم صدام زیاد داره پخش میشه از طرفى رو ریپیت هم هستم كلن حرف جدیدى ندارم ، شیشه‌ى آبمو از توو كیفم در آوردم ، اینجا واسه تلطیف فضا برگشت یه كلام گفت باز آب یخ آوردى ؟ و من دیگه آروم شدم با این یه عاشقانه‌ى ساده ..

رسیدیم دم سینما دیدیم اووووووهههه چه همه همون روز اومدن سینما ، جاى پارك نبود واسه همین هى همینجورى رفتیم خیابونا رو بالا ..

دیگه شب- خارجى :

نه هنوز جا پارك گیر نیاوردیم .. داریم میریم بالا !
یه جا 268 كیلومتر دور تر از سینما جا پیدا شد و بعد از كلى " اینو بگیر بذار اونجا ، كیف منم بگیر بذار توو كیفت ، اینو بده بذارم صندوق ، گوشى رو چرا میذارى توو ماشین ؟ با خودت بیار  ، كسى كارى با من نداره كه  فقط تویى كه الانم كنارمى و اینهــــــــــا .. " بالاخره رفتیم پایین از ماشین .

حالا دست همدیگرو گرفتیم به حالت دو داریم میریم سمت سینما ، بهش میگم ببین الان دیدن ما نمیایم به 2 نفر دیگه گفتن برن سر جاى ما بشینن ما یه جاییمون بسوزه ، گفت نه بابا بلیط داریم ، پولشو دادیم اصن نمیخوایم بریم .  گفتم آها شیرینى بچه هاس ؟! میخنده میگه والا .. به كسى چه ؟ بهش میگم ببین من هیچ وقت آدم بدقولى نبودم [ به من اطلاع دادن یكى از خواننده‌هاى وبلاگ شیشكى اومد الان ؟ ] ولى با تو همه‌ چى رو تجربه كردم دیگه . لعنتى ! حالا ساعت چنده ؟ دیگه واقعن الان دیگه ساعت مهم نیس هر چى كه هس دیره به خدا !

شب- داخلى [اللهم صل على ...] :

بسیار فیلم قشنگى بود .. البته منظور من اون 20 دیقه‌اى هستش كه ما دیدیم .. ولى نه جدى فیلم قشنگى بود . پر از سكانس ها و دیالوگاى عالى ! حتمن ببینین فیلم رو . و خب اگه براتون مقدور بود كامل ببینین فیلم رو !

20 دیقه بعد- خارجى :

آره دیگه اومدیم بیرون از سینما كه آقامون گفت بریم سینما دوباره واسه امر خطیر دفع ادرار . مام با اینكه مسئله‌اى توو ناحیه‌ى دستگاه دفع ادرارمون نداشتیم ولى خب اطاعت امر كردیم و برگشتیم توو سینما. آقا ما هى رفتیم پایین هى رفتیم پایین .. وسطاى طبقه‌ى 23 -  بودیم كه دیگه بنده خدا صداش در اومد گفت چقد پایینه .. گفتم آره مال‌ ِ نداشته‌ى منم دیگه داره میریزه حتى بمیرم واسه تو ! خلاصه رسیدیم به مقصد و این بنده خدا از شدت حادثه سریع دوئید توو یكى از سالنا و من دیگه ندیدمش. چندین نفر از زن و مرد هم اونجا روئت شد و وقتى اشتیاق آدما رو واسه اینكار دیدم ، منم تمایل نشون دادم و  گفتم خودمم یه دستى به آب برسونم .. وقتى برگشتم دیگه هیشكى نبود . یعنى هیشششششكى‌هااااا .. حتى آقامون . اومدم شماره‌شو بگیرم كه یادم افتاد گفته " كسى با من كارى نداره ، تو هم كه كنارمى" .. خب آخه لامصب تو كه از ظرفیت مثانه‌ت خبر دارى الان منو گم كردى كى جوابگوئه؟ .. رفتم رو پله ها و داشتم تصمیم میگرفتم بین موندن و رفتن یه كدومو انتخاب كنم كه دیدم خدا رو شكر سایه‌ى یه نفر داره به در دبلیو‌سى نزدیك و نزدیك تر میشه هى .. بعد دیدم بــــــــعــــــــله . آقامونه . رسید دم در و احتمالن اونم تعجب كرد چرا هیشششششكى نیس؟ بعد دوباره برگشت داخلو نگا كرد . حالا اون بالا من هى دارم میگم من اینجام من اینجام . هى پایینو نگا كرد ، باز برگشت داخل رو نگا كرد ،  من نمیدونم یعنى صداى من جــهـت نداره ؟؟ یعنى مشخص نبود از بالا داره صدام پخش میشه ؟ حالا به هر حال خودم گفتم نه بالام ! كه بالا رو نگا كرد و بدو بدو اومد و 25  6 طبقه باز رفتیم بالا ..

10 شب-خارجى :

توو خیابونا چرخیدیم و هواى خوب شب تهران و بادى كه میپیچید توو ماشینو سكوت خیابونا و دستاى ما كه داشت با هم بازى میكرد .. بعدش توو ماشین كنار خیابون پیتزا پپرونى خیلى تند و هواى گرم و منى كه داشتم بادش میزدم اذیت نشه ..
چشمم افتاد به ماه .. كامل و پر نور بود .. خیلى خوشگل بود !

روز بعد- داخلى :

 بهم اس ام اس داد دیشب ماه نورانى تر از هر شب دیگه اى بوده .. 1 سال دیگه باید صبر كنى واسه دیدن‌ش .. دیدى چه شب خوبى بردمت بیرون ؟!




 


[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 16:45 ] [ No One ] [ نظرات() ]

My Son

اللهم صل على محمد ... حوض نقاشى رو دیدیم ! دوس داشتنى بود . توو تیتراژ فیلم یه نفر اسم‌ش اسم آقامون بود فامیلیش فامیلى من. یه بارم توو تیتراژ سریال پایتخت یه آقایى با اسم آقامون بود و فامیلیش یاسى . دیروز بهش گفتم مثه اینكه سند زدیم ما دیگه !

حالا میریم نذر 5 تن كنیم واسه دیدن برف روى كاج‌ها .

دیگه اینكه امین رستمى عزیزم آلبوم‌ش رو منتشر كرده . عاشق‌شم !

هوووفففف .. كف كردم تنهایى توو این وبلاگ ! دیگه چى باید بگم ؟ حرفى نیست .. نهایتن اینكه بگم امروز جمعه‌ست و تعطیلم هست و ما هم خونه‌ایم . صب زود بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد چایى دم كردم و صبحونه خوردیم و فیلم دیدم و الانم كه اینجام و هیچى . از صب داشتم فك میكردم اگه بشه 5 شنبه برم آرایشگاه موهام رو كوتاه كنم . كاش موخوره با آمپول خوب میشد، نه با قیچى ! اصلن دیگه دلم نمیخواد موهام كوتاه باشه . مخصوصن از وقتى آقامون بعد از شنیدن این تصمیم گف دیگه كوتاه تر از این ؟؟؟؟.. بیا منو بخور !!! موى كوتاه بهم میاد ولى دوس دارم بعد از چن سال دیگه حسابى موهام بلند بشه كه مثه اینكه صلاح نیس .شاید مثلن یه روز گیر كنه به یكى از چرخه‌هاى مهم مملكت . نمیدونم والا .. به هر حال كه موخوره موهامو میخوره .

اى‌واى من خیلى دلم بچه میخواد این روزا . نمیدونم انگار از یه سنى به بعد دل‌ت حس مادرى میخواد . فاطمه -دختر خاله‌م- بزرگ شده ، شیرین هم شده ولى من باز احساس میكنم یه پسر بچه خیلى بیشتر میتونه من رو خوشحال كنه . این رو از نگاه و محبتم به پسر بچه هایى كه میبینم میفهمم . دلم یه پسر بهمن ماهى میخواد ، یا فروردینى ..یا مهر ..یا  اردیبهشت .مرد این ماه ها خیلى جذاب و مهربون و خواستنیه. دلم میخواد بهش دیكته بگم، سرتق بازى در بیاره ، جدى بشم ، یهو خودشو جمع و جور كنه و در حالى كه خودش و فرش جهیزیه‌م رو خیس كرده ، بنویسه بابا آب داد ، مادر عذاب داد !
كجایى رادین ؟ هوفف پیش باباش ..

چند روز پیش با مامانم رفته بودیم خرید ، اومد پول‌ش رو حساب كنه نصف پولا از دست‌ش افتاد پایین ، طرف مغازه داره دولا شد پول رو برداشت و هیچى* .
دوباره یه چنتا دیگه جنس برداشتیم ، باز اومد حساب كنه نصف پول افتاد زمین ، آقاهه باز دولا شد و هیچى .
برگشتم به مامان میگم خب از همون اول پولا رو بریز زمین خودشون دولا میشن برمیدارن دیگه ، پسره میخنده !
توو راه خیلى جدى مامان برگشته من رو توجیه میكنه . میگه نه آخه همیشه همینجوریه ! پولا از دستم میفته خودش برمیداره از رو زمین . برگشتم نگاش میكنم ، میگه تازه یه وقتایى چادرم گیر میكنه به كیك و بیسكوئیتاش همه ش میریزه زمین، اونا رو هم جمع میكنه ! توجیه كه شدم .. ولى خب خیلى هم خندیدیم دور همى . عاشقتم مامان.

ایشالا از این به بعد جمبه به جمبه آپ میكنم اینجا رو .

خعلـه خب ! مثه اینكه حرفى نداریم دیگـه .
__________________________________________________________

*  : اسمایلى نقى



[ جمعه 20 اردیبهشت 1392 ] [ 11:36 ] [ No One ] [ نظرات() ]

پیكچـرهاى استیـج دار
مامان من پرستـار بود .. از 2 سالگى‌م توو مهد بیمارستان میذاشت من رو ، وقتى هم كه 7 ساله شدم و قرار شد برم مدرسه یه جایى همون نزدیكیاى بیمارستان اسمم رو نوشت و قرار شد صب به صب با سرویس بیمارستان ساعت 8 بیمارستان باشیم و بعدش با بچه‌هاى بقیه همكاراش با سرویس بریم مدرسه .. اوفففف كه چه دوران پر استرسى بود .
همه‌ى بچه ها 7:30 مدرسه بودن و 8 كلاس. ما 4  5 نفر 8:30 میرسیدیم مدرسه تازه . چقد اذیت میشدم من !

حالا بگذریم .. میخوام چیزاى دیگه‌اى روو كنم !

این سرویس مدرسه‌ى ما یه پیكان سفید بود ، راننده‌ش هم یه آقاى جوون شمالى بود ، گنده بود و اینـا . یه سرویس دیگه هم داشتیم كه اونم پیكان بود ولى داغون تر از اون یكى ، راننده‌ش هم یه آقاى تقریبن سن و سال دارى بود و مهربون ! كه اینا یه روز در میون نوبت‌شون بود .حالا جالبه بدونین كه اینایى كه دارم میگم اصن مهم نیس .. اصل قضیه چیز دیگه‌س ! ولى خب خوشم میاد كه شمام پیگیرى میكنین .


نمیدونم شماهم اینجورى بودید یا نه ؟! ولى من همیشه از اینكه اول از همه ، برم بشینم توو ماشین بدم میومد احساس میكردم اون ته ماشین تنها افتادم . اولویت اولم این بود كه جلو بشینم همیشه ، اگرم نمیشد كه دوس داشتم سر بشینم .. چون همیشه وقتى میرسیدیم بیمارستان همه زود پیاده میشدن و میدوئیدن سمت بخشى كه ماماناشون بودن و اونجورى كسى كه ته نشسته بود تنها میموند و بى‌كس و بیچاره و بدبخت . یادمه كلاس سوم چهارم بودم  یا پنجم  - خوشم میاد خوب یادمه هاا - یه روز ظهر بعد از مدرسه اون پیكان سفیده اومد دنبالمون و همه خوش و خرم سوار شدیم ، من جلو نشسته بودم ، به محوطه‌ى بیمارستان كه رسیدیم بعضى از بچه ها زود تر پیاده شدن ، یكى میرفت سمت مهد ، اون یكى میخواس همینجورى ول بچرخه تا ساعت كارى مامان‌ش تموم بشه و اینا ، منم كه خیلى خوشحال جلو نشسته بودم و داشتیم همینجورى مسیر رو طى میكردیم كه راننده داشبورد ماشین رو باز كرد كه به زعم خودش یه چیزى بر داره . من اوصولن عادت ندارم موبایل كسى رو [به جز مترو كه ناگزیره دیگه] ، كیف باز كسى رو ، داشبورد باز كسى رو نگا كنم . اون موقع هم نگا نمیكردم اصلن . تا اینكه رسیدیم به بخش مامان من و پیاده شدم و خداحافظ شما و به امید فرداى بهتر و نشستن رو صندلى جلو براى بار دیگر و اینهـا .

بعد از اون كمتر پیش اومد جلو بشینم ، یا حتى تنها باشم توو ماشین . تا اینكه بعد از مدتهـا یادمه خیلى از بچه ها غایب بودن و من و 2  3 تا دیگه از دوستان بودیم توو ماشین . باز من صندلى جلو  بودم و خب خیلى هم خوشحال [اسمایلى گوسفند]  . باز این داشبورد ش رو باز كرد كه چیزى برداره. نمیدونم چرا هیچ وقتم چیزى رو بر نداشت اقلن خیالم راحت بشه كه پیداش كرده. من ناخواسته چشمم افتاد به داشبورد و یه سرى پیكچر دیدم كه توو هر كدوم‌ش یه خانومى داشت مرغ میخورد . بعدش دیگه چشممو  ازشون برداشتم ، گشنه‌م هم شده بود !

اون روزم گذشت و چند بار دیگه این اتفاق تكرار شد و من هر سرى خیلى گذرا به صورت رندوم یكى از خانومایى رو میدیدم كه داشت رون و گردن مرغ میخورد ! حالا دیگه سواى اینكه اشتهام رو تحریك میكرد ، یه كم حس بد هم بهم دست میداد . خب راست‌ش لباسى تنشون نبود و یه كم مشكوك بود همه چى . یه كم !
گذشت و گذشت .. تا اینكه من فهمیدم این پیكچرا استیج دار هستن ! همون ص  ح  ن ه . یادمه خیلى كلنجار رفتم اصن با خودم تا تونستم این رو بفهممـا . فك نكن واسه یه بچه اون سنى اونم اون زمون چیز ساده‌اى بوده . بعدش یادمه ترسیدم دیگه . از خودش ، ماشین‌ش ، داشبورد ، استیج .. اینا.  فقط مرغ‌ش رو دوس داشتم هنوز  .

بعد‌ها كه بزرگتر شده بودیم، یه روز با چند تا از بچه‌هاى اون زمان صحبت میكردیم كه دیدم همه‌ى اونا یه روزى این اتفاق رو توو اون ماشین تجربه كردن و دم نزدن . یعنى همه ترسیده بودیم انگارى . وقتى بهشون گفتم من خیال میكردم دارم ع ك س زنى رو میبینم كه داره گردن مرغ میخوره كلى خندیدن . شبیهه آخه لامصب !

دبیرستانى بودم كه مامان یه روز بهم گفت آقاى فلانى رو یادته ؟ سرویس مدرسه‌تون بود ؟ گفتم آره .. گفت این بچه‌هاى همكاراى جدیدمون اومدن به ماماناشون گفتن كه این آقا در داشبورد ماشین‌ش رو جلو اینا وا میكنه و یه سرى پیكچر و .... آره . مامانا هم سریع از این آقا شكایت میكنن . وقتى اینا رو گفت دلم به حال خودمون سوخت . ما 5 سال با این سرویس رفتیم مدرسه و برگشتیم . دیدیم و دم نزدیم . حتى با ترس سوار ماشین‌ش شدیم ولى هیچ‌وقت هیچ‌كس ، حتى همون هم‌سرویسیا هم چیزى از این موضوع نفهمیدن تااا بعدها كه بزرگتر شدیم و در موردش با هم صحبت كردیم ..

این اتفاقا میتونه خیلى تاثیر گذار باشه رو بچه‌ها . رو خودشون ، رو روابط‌شون ، زندگى زناشویى آینده‌شون ..

یاد یه جریانى افتادم .. چند وقت پیش داشتیم با یكى از بچه‌ها در مورد ازدواج و اینا صحبت میكردیم ، گفت آره فلانى رو ببین شوهرش همه‌چیزش رو فداى زن‌ش كرده اونوقت ما چى میخوایم بشیم با این شانسمون ؟ گفتم اى بابا دل‌ت خوشه ها ما وقتى ازدواج كنیم یه مشت چروكیم فقط ، یارو چیشو فداى ما كنه ؟ با سـرُم باید توو خونه راه بریم ، طرف یه ل ب ازمون بگیره خون‌ریزى مغزى میكنیم چه توقعایى دارى از شوهر آینده‌ت !

حالا اون جریانا رو ما كه اثر منفى نداشته تا حالا .. تا ببینیم اصن زندگى زناشویى پیش میاد ؟!

چطورین بچه‌ها ؟ خوبین عزیزاى دل ؟! منم خوبم قربونتون .


[ یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ] [ 17:49 ] [ No One ] [ نظرات() ]

شش ماه بعد
سلام دوستـان .. امروز یا فردا اینجا حتمن آپ میشه !




[ یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ] [ 15:05 ] [ No One ] [ نظرات() ]

داشتى میگفتى .. ؟

دیروز آماده شدم برم بیرون ، مامان گفت واسه خونه خرید میكنى برگشتنى؟ یا خودم برم ؟ گفتم من آدم مریضى هستم - نه آخه واقعن مریضم هنوز خوب نشدم كه - گفت آهان باشه خودم میرم پس ! اوصولن مامانم زود قانع میشه .. یعنى میخوام بگم استدلال من نیس كه قویه ! بعد پرسید كه كلید دارم یا نه ؟! كه من گفتم آره بابا دارم  و همزمان كیف پولم رو چك كردم ببینم كلید دارم ؟! تا این حد اعتماد دارم به خودم .. خلاصه رفتم و كارم انجام شد. توو راه زنگ زدم خونه كه نتیجه رو به مامان اعلام كنم كه جواب نداد فهمیدم رفته خرید . [ چه باحال گفتم فهمیدم ! اصن انگارى نمیدونستم از قبل كه میخواد بره خرید . چقد خوب ] .. بعد راهى منزل شدم .. رسیدم خونه مامان پشت سرم در رو باز كرد و گفت ماماااااان؟؟ از اتاق اومدم بیرون گفتم عـه ! با هم اومدیم .. پشت سر من بودى پس چرا ندیدمت ؟! خب دوستان مامان به این سوالاى من جواب نمیده معمولن و میره آشپزخونه كه چایى دم كنه اكثرن . ولى خب سوال من جوابى هم نداشت . من گاهى یادم میره آدمم و پشت سرم هم چشم ندارم كه كسى رو ببینم ! خیلى ...س میخ وار !

 

آقا .. این مستـر ما یه كم سنگین وزنه واسه همین طول كشید تا بیارم‌ش . البت هنوزم نرسیده .. اونجا رو نیگا كنین اون آقایى كه جلوى سرش یه كم ، كم‌نمكه [ به قول سارا ] و پیرهن مردونه‌ى سفید-طوسى تنشه و داره میدوئه میاد اینورى آقامونه . میرسه دیگه ایشالا كم كم .. یه روز داشتیم دنبال یه موسسه میگشتیم سمت 7تیر كه ایشون ثبت نام كنه واسه ارشد ..كه آدرس درست‌درمونى هم نداشتیم ازشون و خب از اونجایى كه هر كى تن‌ش میخوره به من گم میشه ، ما گم شدیم توو خیابونا و كوچه ها و محله ها ... بعد پشت فرمون ، توو اون هاگیر واگیر ، گیر داده بود كه خب؟ دیگه بگو .. [تیكه كلامشه] ولى خب من الان اینو میدونم، اون زمون نمیدونستم هنوز این موضوع رو . واسه همین چشت روز بد نبینه به جایى رسونده بودم‌ش كه خیلى احتمال‌ش قوى بود بگه تو رو خدا خفه شو یاسى ! شات‌آپ كثافت ! و از این دس كبود شدگى‌ها .. دیگه همه میدونیم مردا به اضافه‌ى من ، نمیتونیم دو تا كار رو همزمان انجام بدیم . و نكته‌ى مهم این بود كه ما گم شده بودیم و باید هر طورى كه بود پیدا میشدیم و كارمون رو انجام میدادیم و میرفتیم خونه‌هامون و به زندگى‌مون ادامه میدادیم .. ولى من هى گفتم . از همه‌ى خاطراتم گفتم . خودم كف كرده بودم یعنى . اون طفلى هم هى حواس‌ش مدام به خیابونا و كوچه ها بود كه موسسه رو رد نكنه ، و البته خیلى پر رو هم بود چون وقتى من ساكت میشدم میگفت كه خب ؟ دیگه بگو .. منم كه نمیدونستم تیك داره بنده خدا. هى میگفتم . از صداى خودم حالم بد میشد دیگه. ولى اینا رو گفتم كه اینو بگم .. یه جایى توو ترافیك داشتم واسه‌ش از سرى خاطراتم تعریف میكردم ، دلتـون نخواد موضوع جالب و خنده دارى هم بود - الان یادم نیس وگرنه شما رو هم میخندوندم ! خیلى خوشگذرون و لاولى هستم من - یهو خودم زدم زیر خنده و بعد اونهم از خنده‌ى من احتمالن ، خندید . چون حواس‌ش كه مسلمن نبود به حرفام . گم شده بودیم . چند لحظه بعد نگاهم افتاد به ماشین بغلى كه كمى جلوتر از ما هم بود و سمت من هم بود ؛ راننده‌ش همینجورى داشت نگام میكرد . راست‌ش دلم سوخت احساس كردم دل‌ش یه همچین چیزى خواست اون لحظه . یه صداى زنونه كه بگه و بگه و بگه براش ، كه بخنده براش بلند ، كه اونهم بخنده از خنده‌ش ، كه راه كوتاه تر شه ، كه ترافیك قابل تحمل تر شه .. نمیدونم ناراحت شدم از این اتفاق !

كاش واقعن هیچ كس تنها نبود و خب .. همراه اول !

 

خب و اما در مورد اون پست اسم توو گوشى و اینهــا ..

من در مورد تجربه‌ى خودم میگم . دوستان من این آدم رو 6_7 ماهى هست كه میشناسم و 5 ماهى هم میشه كه جدى تره اوضاع و روابط . اوایل نامبر این بنده خدا رو توو گوشیم با مستر. فامیلیش سیو كرده بودم . بعد وقتى زنگ میزد یا اس ام اس میداد حس صمیمیتى نداشتم نسبت بهش . احساس میكردم یه نفر كه یه صداى مردونه داره ، داره برام حرف میزنه از اینور اونور .. بعد از یه مدت دیدم نه. اینجورى نمیشه ! اسم‌ش رو خیلى خوشگل به جاى اون مستر. فامیلیش  ِ جدى و خشك ، سیو كردم و تاثیرش رو میبینم توو رابطه‌م باهاش. شاید خیلى چیز مسخره‌اى به نظر بیاد ولى واقعیت داره . همین چیزاى ساده و كوچیك ، همین اسم و صفتایى كه به هم میدیم توو رابطه خیلى تاثیر داره رو شكل رابطه .

كامنتاتون رو خوندم . اسمایى مثل نفس ، شوشو ، زندگى ، میم مالكیت ِ دنباله‌ى اسم ، یا حتى خود اسم ، خیلى شیرینن . خیلى ..

 



[ دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 02:31 ] [ No One ] [ نظرات() ]

سـه رخ

ظاهرن یه ویروس جدید اومده كه خیلى بى‌پدر مادره ! بدن‌ت رو سست و بیحال میكـنه ،اوضاع معده‌ت به هم میریزه ، سرگیجه دارى ، حالت تهوع دارى ، سر درد هم یه كم دارى ، آبریزش بینى هم كه بله دارى ، به عبارتى ایدز دارى ولى خب سرما خوردى ..

منم الان مدتهاس كه میرم مطب 10 - 15 تا آمپول میزنم و با پرسنل اونجا بگو بخند میكنم و خواستگار پیدا میكنم و میام خونه ![ اسمایلى تفریحــات سـالـم ]

هر روز هم یه رنگ شال بر میدارم سرم میكنم . یا مثلن رنگ  رژ و سایه‌م رو تغییر میدم . به هر حال باید تنوع ایجاد كنم براى دكترم و همكاراش دیگه .. قیافه‌م نباید تكرارى و خسته كننده باشه براشون .  واى چقد من انسان نوع دوستى هستم و اینهـا !

الانم دلتون نخواد یه طرف ماتحتم خیلى سـوز داره لامصب ..  میگن طرف "فلان‌ش سوخت" همینه فك میكنم ! به نظر من میشه حتى به عنوان فحش ازش استفاده كرد . "برو فلان سوخته" .. مثلن ! اینجورى یه سوز دیگه هم به سوز ماتحت طرف اضافه میشه ؛ میتونین خوشحال باشین طرف رو تركوندین اصلن . دیگه به هر حال به ذهنم رسید ..

من مریضى رو دوس دارم فقط به خاطر سلامتى بعدش .. یعنى وقتى مریض میشم خیلى ناراحت میشم و بهم برمى‌خوره ، ولى وقتى به بعدش فك میكنم كه میتونم راحت بستنى‌مو بخورم خعلى خوشحال میشم . ولى نه.. جدى ! وقتى مریض میشم یادم میفته چقد سلامت بودم ، بیشتر خدا رو دوس دارم . امروز به مامان میگم چقد راحت غذا خوردن نعمته خدایى . اونوقت وقتى سالمم هى غذا نمیخورم میگم نه ، چاق میشم ! بستنى‌م رو هم نمیخورم حتى ، ولى مریض كه میشم اصن به امید خوردن اون خوب میشم. كلن خدا با خانواده‌م شوخى كرده منو آفریده .. البته بستنى هم خیلى كثافته !

خوشم میاد كلن دارم شر و ور میگم .. من واقعن یادم نمیاد قبلن چى‌ مینوشتم . آها .. قبلن تم اینجا بیشتر ، " ماجراهاى من و آقامون اینا‌ " بود . باید شروع كنم پاشو بكشم وسط كم كم . انگیزه هم شد شاید كسى چه میدونه !؟ به هر حال از نوشتن در مورد ویروس و بستنى كه بهتره ؟ در مورد بستنى یه كم شك دارم ..

 

 

هر جا هستین یه لیوان چایى داغ واسه خودتون بریزین هواى خوب پاییز رو بكشین توو ریه‌هاتون و نوش جان كنین . به خدا زندگى یعنى همین .. سخت‌ش نكنیم!

 

من برم آقامون رو بیارم ..

 



[ سه شنبه 16 آبان 1391 ] [ 18:20 ] [ No One ] [ نظرات() ]

دوست‌ش دارم ..

خـواب باشى ..

ویبـره‌ى گوشى‌ت رو حس كنى ..

خوابالو جـواب بدى ..

سلام كنـه ، بگه عـه ! خـوابى؟

بگى اوهوم ..

بگــه آخى .. عزیززززم .. ببـوستت .. بگـه بخواب !

بگى باشه .. !

 

ولى جون میگیرى از صداش و سریـع بیدار میشى آرایش میكنى و میزنى بیرون از خونه ..



[ شنبه 13 آبان 1391 ] [ 19:38 ] [ No One ] [ نظرات() ]

بذارش رو سایلنـت

یه مدتیـه شبا وقت خواب گوشیم رو خاموش میكنم و مى‌خوابم .. قبلنـا همیشه گوشیم كنارم رو تخت بود . الانه سر درد میگیرم یه كم . فك كنم خطرناك باشه . شما هم نكنید این كار رو !

هفته‌ى پیش ازخواب كه بیدار شدم و گوشیم رو روشن كردم ، پسر خاله‌هه زرت و زرت اس ام اس فرستاد برام و گوشیه بدبخت منم كه عادت نداره اوصولن به این همه با هم بودن و توجه ؛ هنگ كرد و خواستم خاموش-روشن‌ش كنم كه هییییییییییییییییچ وقت دیگه روشن نشد و 5 روزى گوشى نداشتم . یه كم دلم براش تنگ شد و توو اف-بى نوشتم چند روزیه صداى نویـز گوشیم رو نشنیدم و اینهـــا ولى خب دیدم كه بدون گوشى همچین سخت هم نیس . قبل‌تر ها فهمیده بودم كه بدون اینترنت هم  سخت نیس . در نتیجه فهمیدم كه ترك عادت من رو مریض نمیكنه در كــل !

 

یادش بخیــر .. خب یه دورانى توو زندگى هر آدمى هست كه مدام دنبـال رینگتون میگرده واسه تشخیص مخاطب خاص از عام‌ش ،هنگام زنگ‌خوردن گوشى ! یه زمانى من هم خیلى دوست داشتم این كار رو . خب واسه وقتایى كه منتظر تماس خاص هستى ، با صداى زنگ گوشى هى تلــپ نمیفتى رو گوشیت. میدونى كیــه ! ولى یه مدت بعدش فوبیـا داشتم نسبت به این مساله . یعنى به محض اینكه اسم مخاطب خاص رو توو گوشیم ، دیزایـن میكردم  ، یه رینگتون شیك و مجلسى هم میزدم تنگ‌ش ، یارو دیگه هیچ‌وقت بهم زنگ نمیزد .. [اسمایلى اعتقـاد به مورفـى] این شد كه دیگه سعى كردم تبعیض قائل نشم بین عام و خاص . و اوصولن دیگه منتظر كسى هم نمیمونم . و در كل دیگه گوشى‌م رفته رو سایـلنت اصلن !

 

پ.ن : یه سوال دارم جواب بدین واسه پست بعدى لازم‌ش دارم :

اسم مخاطـب خاص‌تون رو توو گوشى چى سیو كردین ؟!

دو پست اخیر [پست آینده حتى] تلفنى شده ولى نه دوستان .. توو مغازه‌ى تعمیرات موبایل و خرید و فروش گوشى و پاساژ علاءالدین مشغول به كار نشدم . . نه ! نه !



[ سه شنبه 9 آبان 1391 ] [ 16:14 ] [ No One ] [ نظرات() ]

لطفا بامن تماس بگیرید

سال 40 - 42 كه تازه ایرانسل اومده بود بازار یادمه میس انداختن خیلى مد شده بود !

و یادمه خیلى از آدما شاكى بودن از دست همینایى كه وقتى باهات كار دارن یه تك زنگ مهمونت میكنن و مشكلشون رو برطرف .. !

حتى یادمه بچه هاى یونى وقتى از سرویس جا میموندن واسه راننده‌ى سرویس میس مینداختن كه بهشون زنگ بزنه و بپرسه كجان تا منتظر بمونه اونا بیان ..

بعله من خیلى چیزا یادمه دوستان ..

حالا حرف من چیه .. بین همه‌ى این آدما اون دخترایى كه واسه دوس‌پسراشون میس مینداختن تا ارتباط برقرار بشه بینشون ، دلشون خوش بود الان توو رابطه‌ن بیشتر از همه من رو عصبى میكرد - و میكنه - !

همیشه به دوستام گفتم و میگم ؛ كه وقتى میرى توو رابطه بایـــــــــد هزینه بپردازى . باید تو هم به اندازه‌ى طرف مقابلت پر رنگ باشى توو رابطه .

از اینها گذشته من جدن برام سواله دخترایى كه این مدلى برخورد میكنن ، دلشون نمیاد شارژشون كم بشه و ترجیح میدن میس بندازن تا طرف خودش زنگ بزنه، اگه شارژشون داره تموم میشه به طرف میگن شارژ ندارن تا اون براشون تهیه كنه ، واقعن عزت نفس هم دارن ؟ غرور هم دارن ؟ عمه چطـور ؟!  یعنى واقعن خودشون از خودشون بدشون نمیــــاد ؟

به خدا قسم رو اعصابن ..

حالا اگه خود اون آقا، احساس مسئولیت‌ش یا علاقه یا نمیدونم هر چیزى توو خودش باعث میشه این كار رو بكنه - خودش میخواد - بحث‌ش جداس ! هر چند واسه آدمى مثل من همینم عذاب‌آوره . كسى با من این كار رو بكنه، توهین بزرگى كرده !

حالا از میس انداختن بگذریم این اس ام اس رایگانه ایرانسل كه میگه لطفا با من تماس بگیرید توو چشمم !

شما رو به این هواى خوب پاییــــز قسم میدم نكنید این كارا رو . . .

 

پ.ن  : امیدوارم دستم گرم بشه پست بعدى رو پشت بند این بذارم ..

دلم براتون تنگه ، دوستان ِ جان !

 



[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 17:06 ] [ No One ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]