تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - پلان به پلان

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

پلان به پلان
روز- داخلى :

واسه اولین بار اینترنتى بلیط رزرو كردیم واسه سانس 7:10 - فیلم گذ*شته ! بهش گفتم ببین من ساعت چند بیام فلان جا ؟! گفت نمیدونم كى دوس دارى بیاى ؟ [البته این كه هى نظر منو میپرسه هم ، جزو تكه كلاماش به حساب میاد چون اصن كارى نداره به جواب من، كار خودشو میكنه] گفت یه ربع به 7 میخواى اونجا باش  .
خلاصه صب پاشدم رفتم یه دوش گرفتم ، عصر  به آرایش و پیرایش پرداختم و بین ش مسترمون زنگ زد حرف زدیم و گفت خب پس فلان ساعت فلان جا دیگه !؟ البت اون دقیق تر از این گفت ! منم یه پوزخند زدمو گفتم اوكى [خودش گاهى یادش میره بد قوله].

روز- خارجى :

ساعت 10 دیقه به 7 من رسیدم سر قرار تا از مترو اومدم بیرون زنگ زد گفت ببین بیا فلان خیابون ، گفتم باید 5 دیقه دیگه صبر كنم تا قطار بیادا ، گفت اشكال نداره تا اون موقع منم میرسم ! حالا ساعت چنده ؟ 7 . دوباره سوار شدم رفتم یه ایستگاه بالاتر و از مترو زدم بیرون زنگ زدم بهش جواب نداد ، دوباره زنگ زدم جواب نداد .. اول گفتم احتمالن سر پیچى جاییه نمیتونه ، بعد از 5 دیقه یه خورده نگران شدم - اوصولن نگران نیستم من آخه - زنگ زدم جواب داد و گفتم ببین متروى اینجا 3 تا در داره كدوم درش باشم كه تا اومدى خیلى ژانگولر وار بپرم توو ماشین و بریم ؟! گفت فلان در .. دوباره اونهمه پله رو رفتم پایین ، رفتم توو سالن و داشتم به پله‌هاى نفس گیر بعدى میرسیدم كه زنگ زد گفت بیا اون یكى در  .. اوفففف . خیلى ناراحت بودم از اینكه آدماى زیادى اطرافم هستن و من نمیتونم از اون جیغ خوشگلام بزنم . تنها كارى كه تونستم بكنم این بود كه با لبخند زل زدم توو چش یه بنده خدایى كه داشت از روبرو  بهم نزدیك میشد و آروم گفتم فقط دستم بهت برســه ! بعد قطع كردم و بدو بدو رفتم سمت همون در قبلى . از پله‌هاى زیادش كه رفتم بالا دیدم اى دل غافل .. هیچ ماشین چیز با پلاك چیزى نیس كه اینجا ! زنگ زدم باز بهش با خنده برگشته میگه یه نیم دور بزن منو میبینى .. نیم دور چرخیدم دیدم اون ور خیابون ، جلو همون درى كه من قبلن داشتم میرفتم و زنگ زد نذاشت ، پارك كرده داره دس تكون میده !!! اونجا دیگه فضاى باز بود داد زدم قشنگـــــاااا .. بعدش دوئیدم توو خیابون و رفتم سمت ماشین در رو باز كردم دستشو آورد جلو دس بده گفتم هییییییییچى نگو ! فقط برو . ساعت چنده ؟ 7:20 دیقه .

عصر،نزدیك شب- خارجى :

سلام دوستان ما همچنان توو ماشینیم داریم میریم به سمت سینمـا .. حالا مگه تموم میشه این ترافیكا ؟ بهش برگشتم گفتم ببین میخواى نریم دیگه اصن ؟ تا برسیم سینما 165 دیقه‌ى فیلم رفته . وارد نمایش خانگى شد میخریم ایشالا .میخندید هیچى نمیگفت . باز من میگفتم ول‌ش كن بریم خونه میخواى .. بعد دیدم صدام زیاد داره پخش میشه از طرفى رو ریپیت هم هستم كلن حرف جدیدى ندارم ، شیشه‌ى آبمو از توو كیفم در آوردم ، اینجا واسه تلطیف فضا برگشت یه كلام گفت باز آب یخ آوردى ؟ و من دیگه آروم شدم با این یه عاشقانه‌ى ساده ..

رسیدیم دم سینما دیدیم اووووووهههه چه همه همون روز اومدن سینما ، جاى پارك نبود واسه همین هى همینجورى رفتیم خیابونا رو بالا ..

دیگه شب- خارجى :

نه هنوز جا پارك گیر نیاوردیم .. داریم میریم بالا !
یه جا 268 كیلومتر دور تر از سینما جا پیدا شد و بعد از كلى " اینو بگیر بذار اونجا ، كیف منم بگیر بذار توو كیفت ، اینو بده بذارم صندوق ، گوشى رو چرا میذارى توو ماشین ؟ با خودت بیار  ، كسى كارى با من نداره كه  فقط تویى كه الانم كنارمى و اینهــــــــــا .. " بالاخره رفتیم پایین از ماشین .

حالا دست همدیگرو گرفتیم به حالت دو داریم میریم سمت سینما ، بهش میگم ببین الان دیدن ما نمیایم به 2 نفر دیگه گفتن برن سر جاى ما بشینن ما یه جاییمون بسوزه ، گفت نه بابا بلیط داریم ، پولشو دادیم اصن نمیخوایم بریم .  گفتم آها شیرینى بچه هاس ؟! میخنده میگه والا .. به كسى چه ؟ بهش میگم ببین من هیچ وقت آدم بدقولى نبودم [ به من اطلاع دادن یكى از خواننده‌هاى وبلاگ شیشكى اومد الان ؟ ] ولى با تو همه‌ چى رو تجربه كردم دیگه . لعنتى ! حالا ساعت چنده ؟ دیگه واقعن الان دیگه ساعت مهم نیس هر چى كه هس دیره به خدا !

شب- داخلى [اللهم صل على ...] :

بسیار فیلم قشنگى بود .. البته منظور من اون 20 دیقه‌اى هستش كه ما دیدیم .. ولى نه جدى فیلم قشنگى بود . پر از سكانس ها و دیالوگاى عالى ! حتمن ببینین فیلم رو . و خب اگه براتون مقدور بود كامل ببینین فیلم رو !

20 دیقه بعد- خارجى :

آره دیگه اومدیم بیرون از سینما كه آقامون گفت بریم سینما دوباره واسه امر خطیر دفع ادرار . مام با اینكه مسئله‌اى توو ناحیه‌ى دستگاه دفع ادرارمون نداشتیم ولى خب اطاعت امر كردیم و برگشتیم توو سینما. آقا ما هى رفتیم پایین هى رفتیم پایین .. وسطاى طبقه‌ى 23 -  بودیم كه دیگه بنده خدا صداش در اومد گفت چقد پایینه .. گفتم آره مال‌ ِ نداشته‌ى منم دیگه داره میریزه حتى بمیرم واسه تو ! خلاصه رسیدیم به مقصد و این بنده خدا از شدت حادثه سریع دوئید توو یكى از سالنا و من دیگه ندیدمش. چندین نفر از زن و مرد هم اونجا روئت شد و وقتى اشتیاق آدما رو واسه اینكار دیدم ، منم تمایل نشون دادم و  گفتم خودمم یه دستى به آب برسونم .. وقتى برگشتم دیگه هیشكى نبود . یعنى هیشششششكى‌هااااا .. حتى آقامون . اومدم شماره‌شو بگیرم كه یادم افتاد گفته " كسى با من كارى نداره ، تو هم كه كنارمى" .. خب آخه لامصب تو كه از ظرفیت مثانه‌ت خبر دارى الان منو گم كردى كى جوابگوئه؟ .. رفتم رو پله ها و داشتم تصمیم میگرفتم بین موندن و رفتن یه كدومو انتخاب كنم كه دیدم خدا رو شكر سایه‌ى یه نفر داره به در دبلیو‌سى نزدیك و نزدیك تر میشه هى .. بعد دیدم بــــــــعــــــــله . آقامونه . رسید دم در و احتمالن اونم تعجب كرد چرا هیشششششكى نیس؟ بعد دوباره برگشت داخلو نگا كرد . حالا اون بالا من هى دارم میگم من اینجام من اینجام . هى پایینو نگا كرد ، باز برگشت داخل رو نگا كرد ،  من نمیدونم یعنى صداى من جــهـت نداره ؟؟ یعنى مشخص نبود از بالا داره صدام پخش میشه ؟ حالا به هر حال خودم گفتم نه بالام ! كه بالا رو نگا كرد و بدو بدو اومد و 25  6 طبقه باز رفتیم بالا ..

10 شب-خارجى :

توو خیابونا چرخیدیم و هواى خوب شب تهران و بادى كه میپیچید توو ماشینو سكوت خیابونا و دستاى ما كه داشت با هم بازى میكرد .. بعدش توو ماشین كنار خیابون پیتزا پپرونى خیلى تند و هواى گرم و منى كه داشتم بادش میزدم اذیت نشه ..
چشمم افتاد به ماه .. كامل و پر نور بود .. خیلى خوشگل بود !

روز بعد- داخلى :

 بهم اس ام اس داد دیشب ماه نورانى تر از هر شب دیگه اى بوده .. 1 سال دیگه باید صبر كنى واسه دیدن‌ش .. دیدى چه شب خوبى بردمت بیرون ؟!




 


[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 17:45 ] [ No One ] [ نظرات() ]