تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - 25 بهمنـــى كـه ..

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

25 بهمنـــى كـه ..
چـیز خاصى نبود دوستان . فقـط من نمی دونم وقتى من دارم حرف می زنم شماها حواستون كجاس پــ ؟ اگه به من نیس كجاس ؟

ببینیـد من پست رمز دار نمی ذارم حالا حالا هـا .. میذارمـا ولى چیز مهمى نیس فقط در مورد عكس این اتفاق میفته احتمالن ! كه اگرم بذارم رمز همون قبلیـه ! چون دلیلی نداره بخوام رمز عوض كنم و بگم كی بخونه كی نه ! این از این !

جونم برات بگه كه اون پست اولی كه خصوصی شد به خاطر عكسی بود كه از بچه گذاشته بودم ! پست دوم و سوم به خاطر شرح ماجرای من و "هــ" و خواهرش بود كه ترسیدم راستش زیاد عمومی بمونه ! همین . چیز خاصی نبود !

حالا اگه خیلی اصرار داشتین بخونین رمز رو بر میدارم ! هوم ؟ اونوقت من نمی دونم اون 78 نفری كه اومدن مطلب رو همون شب خوندن و از لینكای شما هم اومده بودن اینجا كیا بودن ؟! اگه شما خودتون نبودین كی بوده ؟



پ.ن :امـروز  زیــاد بغض كردم وقتى شجاعتتون رو دیدم بچـه هــا ! بهتون بالیــدم .. ! دوس داشتم كنارتون می بودم چون هدفمون یكیـه .. چـه كـنم كه مادر خانواده دل ش می لرزه !

شبتون بخیــر !



[ دوشنبه 25 بهمن 1389 ] [ 22:10 ] [ No One ] [ نظرات() ]