تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - 2 تا یكـى

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

2 تا یكـى
خیـلى شـب پیـش بـود .. یعنى یادم نیس كى بود !

گوشـی من اكثرن رو رد ِ تمـاسـه خـب .. بچـه هاى كـرمو مثه خودم زیــادن كه بخوان نصفه شــب زنگ بزنن و بعد تو بیـدار شـى بگى "خدا خودش جـوابتُ بده  " و بعد اونا هـر هـر بخندن .. خلاصـه ! رو رد تماسه عزیز مـن .. چـرا شما همیشه دنـبال چــرا میگردیـن توو صحـبتـاى مـن ؟ عجـب بابا .. !

آره ! نگــو كـرمو تر از مـا هم هـس .. مثـه "هـ"  ى ِ 2 چشــم خودمون ! والا ! زنگ زده بوده گــویـا .. ساعت 3 !

راست ش اول ش كـه دیدم میس كال ش رو دلـم هــُـرى ریخــت ..یـه لحظه یاد دكلمه ش افتـادم كه می گـه " اون آمده امشـب كـه خدافـظى كـنه ، میگـه می خواد بــره .. میگـه مـیرم امـا زود برمیگـردم .. ! "  دوسـش دارم آخـه . چــیكـار كــنم؟!

فـك كــردم كارش توو صفارط درست شده و واسه خدافـظى زنگ زده ! اونم ساعت 3 .. خـب آخه من نمیدونم این اختلاف زمـانیـه مـا و خــارجــه چـقد دیگـه میخواد توو ذهـن و جـون این آدم رخـنه كـنه ؟ كـى میخواد در بیـاد پــَـ ؟ این هنوزم فـك میكنـه ساعت 3 همون  1  ِ مثـلن ؟ تازه بازممممم دیـــــره ! یعنى هیچ رقمـه نمیشـه نادیده گــرف این كـار اینـو !

خلاصـه كه اونشـب یـه تــك مـیخوره و بوق اشغـال میزنه گـویا براش .. [یـعنى یـه لحظه خودم رو زدم به بى خبـریـا].. كـه نور گوشى خورد توو تخـم چشـم بسته ى من و من بیـدار شدم ! در كـل نمی دونم چـه كاریـه این رد تماس ؛ صداش من رو بیدار نكنـه نورش دیگـه حتمـن میكنـه [همون بیـدار . اینجـارم نكنین وبلاگ قبلى تو رو قـرآن ] . بیدار شدم و دیدم اونـه از رد  در آوردم و گذاشتم رو پذیـرش [ بخـورم این پذیـرشـهَ رو] .

بعد حـالا یـه مساله اى كه من رو به شـدت آزار میده این كـج فهمى "هـ " ى ِ 2 چشم  ِ !  1 ساعت بعدش دوباره زنگ زده .. سعى كردم با اینكه 1 ساعت بود بیدار بودم ولى صدام خوابالو باشـه  مثـلن .. آخه نه اینكـه "هـ" خیلى عذاب وجدان پیدا میكنه ، رو اون حساب میگـم ! بعد منتـظر بودم همون سوال كلیشـه اى مسخـره رو بپـرسـه "  خــواب بــودى؟ "  .. كـه دیدم نــــــه ! توپ ش پـُـره ! یهـو شــروع كــرد "  آره دیگــــه .. وقـتت پــره .. منو پــشت خــط میذارى جواب بقیـه رو بـدى ! یعنى دلـم میخواس همون موقـع یـه دونه محـكم بكـوبـم توو صورتـش .. !

اینجـوری واست بگـم ! ببیـن .. "هــ" فقــط دو تا صدا رو میتونه تشخیـص بـده در واقـع .  یكى بوق آزاده .. كـه خب منتظر مى مونه تا طرف جواب بده ! یكى هم بوق اشـغـاله .. كـه یعنى آره .. ! طرف مشــغـوله  [ از اون مشـغـولا  نـه  .. بیـزى ! البـت الان تلفنــى هم میشـه از اون مشـغـولا بــود .. یـه اسـم خوبى هم داره ! 6 تِــل میگـن بچـه هـا بهش . آره !]  . یعنى هر صداى دیگـه اى مابیـن این دو  ، واسه "هـ" ناشناخته س و احساس نگــرانى می كنـه بابت ش ! واسه همیـن فـك كرده مام آره .. ! مشـغـولیـم با دوستـان !

خلاصـه ساعت 3 نصفـه شـب من داشتم توجیـه می كردم ش كـه " نـه به جـون "هـ" این چـه حرفیـه " و اینهــا كه دیدم نمیفهمـه .. گـفتم آخه كدوم دیوونـه اى مثـه تو این موقـع زنگ میزنه به مــن ؟! [البـت بـه جـز دوستان كــرمـو]  .. بالاخـره فهمیـد انگـار .. یعنى گـفت كـه باشـه فهمیـدم حالا دیگـه نمی دونـم !




گـف كـه ببخـش من رو .. ازت دور شــدم ! باور كــن اینـا نمیذارن من زندگـیمو بكـنم ! نمیذارن راحت باشــم ! از همه طــرف بهم فشـار میــاد این چـن وقــت ! گــف كـه "یـه ســرى مشكلاتى داره "  .. البت به من گــف اونا رو هـم . گــفت كـه اگه خانواده ت بفهـمن چـی مـى گى؟

راست ش دوستان من عادت كــردم .. یعنى یاد گـرفتم كه دیگـه رویـا نبافـم، پیش بینى نكنم ، بسپارم به زمــان . این رو به اون هم گـفتـم ! گـفتم كه بذار زمان همه چى رو خودش حـل كـنه ! گفتـم من بـه فردا هم فـك نمی كنم دیگــه ..دوس ندارم توو ذوقـم بخوره ! گـف خــرى دیگــه ! خـب اون نمیفهمـه من رو .. ! من چشـمم ترسیـده دیگـه .
گـف من كه تو رو واسه 4 روز نمی خوام كـه واسه 10 روز نمی خوام كـه .. من توو فـكر بعد هـام ! به خـانواده ت چـى بگـم ؟ خب من پیچوندم ش .. "هــ" در واقع می خواس ببینـه من پشت ش هستم یا نـه ؟ كه من هیچی نگفتم بهش ! نگفـتم مطمئن باش چون خودم نیستـم ! گـفتـم من رو مطمئن كـن و همه چى رو به خواهرت بگـو .. گـف می خوام بگــم ولى الان نـه ! فرصت بده ! منـم مــدل خودش گــفتم " نــه..نــه..نــه ! "  اونم گـفت اوكى خدافـظ ! ناراحـت شــد .. اشكـالى نداشت از نظر من .. اصلنم سعی نكردم بهش زنگ بزنم دوباره ، گرفتم خوابیـدم .
 
داره طولانى میشـه دیگـه .. ساعت 1:30  ِ و  راست ش منم الان حوصله ندارم باشـه واسه فردا ایشالا باقی ش رو بگـم !

پ.ن : عنـوان پـست خیلى حسـاب شده انتخـاب شده  و گویــا یـه جمـله ى خبـریـه !


*******
ادامـه :

ســلامعلكـم !

گـرفتـم خوابیـدم و روزا همینجـورى گذشت و من شبا خوابیـدم و خلاصـه هیچ اتفـاق خاصی هم نیـفـتاد !

تا اینكـه خواهر "هــ"  من رو توو نت دید و شـروع كــرد درد دل كردن و اینكـه "هـ" اصن حرف گوش نمیكـنه و حرف هم نمیـزنـه و جـواب تل رو هم نمیـده و اینهـا ! بعد بیـن حـرفاش هم یـه زنگ به "هـ" می زد و باز میومد میگـف میبینى یاسى؟ جواب نمیـده !  خلاصـه یه شـب كـامل نشستیـم با هم چـط كردیم و یـه كـم آروم ش كــردم ..

فـرداش شـد و باز اومد باهام صحـبت كــرد و گـف كـه "هــ" توو عـالـم مستـى یـه چیـزایى به این گـفتـه :

"  یكـى رو ["هــ" مسـت میشـه بى ادب میشـه هــا] دوس داشتـم .. ولى یكى از دوستام بهم خیانت كـرده و ازم دزدیده تش ! "

یعنى كـلن قضـیه رو جنایى كـرده بود "هـ" ! این خـواهر از همه جا بی خبـر بد بختشم ناراحت بود كه به داداشش نارو زدن و اینهــا .. !

مـنم تابــلــــــو .. برگشـتم میگـم نـه بابا توهـم زده داداشـت ! بعد مشكوك شـد بهم گـف تو چیزى می دونى ؟ هى گیـر داد كه بگـو تو رو خدا من نگرانشـم .. منم كه خیلى دوس دارم خواهر "هـ" رو  ، آخر بهش گـفتم خیلى دوس دارم باهات حرف بزنـم ولى از "هــ" می ترسـم ! گـفت به خدا پیش خودم مى مونه هر چى كه هـس .. نمی گـم چیزی بهش ! منم خـر شدمو همه رو گــــــــفتـم ! اونم گــف حدس می زدم  .. گـف خوشحالم كــردى .. تو یه كم نصیحت ش كن به ما كه گوش نمی ده و از این حــرفا بعدشم گـف به "هـ" نگو كه من مى دونم واسه خودت بد میشـه !

دیگـه اینكــــه .. كى گـفتـه مــرداى شهریــور احساساتى نیستـن ؟ به جون خودم این "هــ"  یـه دنیـا حس و حـالـه (!)  یكى دو شـب پیش اومد واسم یه آهنگ آروم و لایـت گذاشت و شروع كــرد حــرف زدن .. اون حــرف می زد من گــریه می كردم آروم آروم .. بساطى بود به خدا ! من عهـد كرده بودم دیگه جوابشو ندم .. ولى نمیشـه ، نمی تونم !

سپــردم به زمــان .. اصـلن نمی دونم چی میشـه ؟!



پ.ن : دو تا پست رو یكی كردم ! همین بود !




[ چهارشنبه 27 بهمن 1389 ] [ 21:33 ] [ No One ] [ نظرات() ]