تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - بگذار تـا بخــوابم [آیكون حسـرت]

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

بگذار تـا بخــوابم [آیكون حسـرت]
یعنـى نمی دونی چقـد خوبـه كـه كــل 5 شنبه رو برنامه ریزی كنـی واسه روز جمعه ت و كـلی به خودت برسی و اینطوری روزت بگذره و بعد فرداش كه جمعه باشه كـلن سرت گـرم خرید باشه و زل بزنی به خنده های عـشق كوچولوی خونواده و شب بشه ..



5  شنبه شب قرار شد جمعه بریم با شیـ ـدا اینا خرید واسه خونه ی ما ! می خواستم میز ناهار خوری رو عوض كنم دیگـه ! حال نمی كردم باهاش !

شب اومدم بخــوابم مثه همه ی آدمای دیگـه .. مثه شما ها ! منتها یادم رفته بود من یه دونه "هــ" دارم توو زندگی م و كـلن خواب واسه من حرومـه . این بود كه ساعت بیس دیقـه به 2 گوشی م زنگ خورد و بیدار شدم باز .. یعنی این بی شرف اگه این صدا و این لحـن و این مهـر و این عـشق رو نداشت هـــا می كوبیدم توو صورت ش ! ولی خودمم حـال می كنم اصن صداش رو میشنوم !

بعد حالا فك كن خودش خسسسســــــته  .. اصن داشت می مـرد واسه خــواب . یعنـى انقـد خواب ش میـومد اصـن نمی دونست از كجــا شروع كــنه بخـوابـه .. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی .. داغــون بود ! بعد داشت می گفت كه دست ش خـورده به آینه بغل ماشیـن و شكسته .. گـفت كه دست " چـپ  " ش شكسته .. تا لحظـه ى آخـر كه این داشت توضیح می داد چی شد و چگونه گذشــت من فقــط فكــر دستشویی رفتن این بودم  كـه چـقد بد .. زندگــی بعضی آدمـــا چقـد سختـه و اینهـا .. !

گـفت كه دكتر بهش قرص داده و این قرصـها گویـا خیلی شدیدن ! بین حرفامون یهو دیدم فقط صدای نفس ش میــاد ! من هی سرفـه كردم ..هـى آه كشیـدم .. هـی گــفتم " هـــى ... "   .. هـی گفـتم " اى خــدا .. "  و اینهــا . دیدم نـه اصن انگــار نیـس ! بعد یـه لحظه فــك كــردم قهـر كــرده ، بعد همینجـوری داشتم 5 دیقـه پیش خودم فــك می كــردم كه آخریـن جمـله ای كه بین ما رد و بدل شــد چی بوده كه به این بر خــورده قهـره ؟ یادم افتــاد كـه " جــونم عزیزم " با لحـن سـوالـى بوده ! گفتم خب پس قهــر نیـس ! بعـد گــفتم بذار صداهای نامشـروع از خودم در بیـارم بلكـه چـیـز شـد ! بعد الان نمی تونم اون صدا ها رو بنویسـم اینجـا .. مغامات غذایی هم می خونن من رو یادتون نرفتـه كـه من چقـد مهــمـم ؟!

ببـیـن ! یعنـى پشـه ى بالا سر من چیـز شد این نشــد . دیگـه گفتـم بسـه هر چقـد زیر پوستـى صداش كـردم بذار به زبون بیـام . گـفتــم كـه " هـــ ! عزیزم ؟ "  ، "هـــ ! بیـشــرف ؟ "  ، " آقــاى صــ ؟‌ "  ، " دُكــى‌؟ "  ، " جــنـاب ؟ "  ، " دوســت عزیز "  ، " هــوى !‌ "  .. كـه صداى كشیده شدن گوشـى به ریشاى "هـ " اومد و  یه صدا كه تا حالا توو عمــرم نشنیده بودم مثال ش رو ، گــف " جـــون ؟ "  گـفتـم وا ! كجــایى بابا ؟ 10 دیقـه س دارم صدات می كنـم با انواع و اقسـام صدا ها ! گـــفت ببخشیـد عزیزم .  گـفتم چرا جوابمو نمیدى؟ گــفت جونم ؟ سوال كــردى مگـه ؟ گـفتم آره !  پرسیدم كـه فرمول شیمیـایى آب چــى میشــه !!؟ گـفت فرمول شیمیایی آب ؟ گــفتم خوبى تو ؟ برو یه آب بزن صورتت خب حداقل چشات باز شـه بعد بیا جواب بده سوالـمو !!! گـفت باشـه .. یعنی اومد بگـه باشـه كه اصن نگـفت اونم حتى . بین زمین و آسمـون قطـع كرد گوشی رو .. حـالا من تا ساعت 4:30 صب بیدار بودم كه این بره  10 تا خیابون اونور تر بلكه یه شیر آبى چیزی پیدا كنه ، مطمئن بشه آب ش تمیـزه ، لوله كشیـه كـه بزنه صورتش دوباره پاشـه بیـاد خونه فـرمول شیمیایی آب رو بگـه ! زندگـی من رو تو رو قــرآن !

فرداش گــفت كه تاثیر قرصهاس ، ببخشـم ش ! آره آخـه قرصـا خیلى شدیده گفتـم كـه ! خواب ش برده بود .

هیچـى آقـا من جمعه رو كـلن بیدار بودم از شب ش ! ساعت 7 صبونه خوردم یه دونـه .. بعد نشستم خود آرایی كـردم . بعد از شب ش كه از حموم اومده بودم موهام رو سشوار نكرده بودم و تازه دیروز فهمیـدم كه موهــاى مـن فــره !! از دو طرف موهام رو زده بودم بالا دیدم همینجـورى گولـه گـوله شده از بغلا ریخته دورم انقـده باحال بود .. خودم خیلی حال كردم با خودم ! بعد گفتم بذار سشوار كه هیچ ، شونه هم نكنم موهام رو فـر باشه همینجـورى . واسه همینم وقتى می خواستم حاضر شم برم خونه ی شیـ ـدا اینا موهام صــافـه صـاف بود مثه دلــت !

رفتم اونجا و هـى فاطى بازی كــردم ! هی می خندید هی من قربون صدقه ش می رفتـم ! فاطى اوصولـن 5 دیقـه ى اول نمیشناسه آدما رو .. مغزش باید ریسـت شـه بیاد بالا تازه  اون موقـع یه دونه بهت لبخـند می زنـه ! ولى بعدش كلى بهت حال میده با خنده هـاش ! یعنى انقـد خستـه بودم كه رسیدم خونه و شام خوردم بعدش گرفتـم خوابیـدم ساعت 10:30 .. نشون به اون نشـون كـه "هــ " ى كـرمــو منو ساعت 2 بیدار كــرد از خــواب ! و تا ساعت  3  4 بیدار بودمم دیشـب !

توو بـازار یـه خانومى بود كه از این میزی كه من خریدم خوشش اومده بود اونم دلـش خواست ! بعد یواشكى اومد یـه دونه با آرنج ش زد به پهـلوم بهم گـف واسه جـهاز میخواى؟ گـفتم نـه عیـزم واسه خونه ى پدریـه !

اولیـن بارم امروز روش ناهار خــوردم .. قرمـه سبزى !


[ شنبه 30 بهمن 1389 ] [ 17:00 ] [ No One ] [ نظرات() ]