تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - بـارونى

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

بـارونى
 عینكیـهـا خیلى آدمـاى گـناه دارى هستن ! امـروز زنگ زدم یـه جـایى و قرار شد كه فردا برم اونجـا براى فرم و این صحبتـا ! بعدش حاضر شدم كـه برم اسم بنویسـم براى كلاس تایـپ و  ICDL و اینهـا .. از در رفتـم بیرون دیدم داره بارون میـاد غروب هم بود و من عـاشق این هـوام ، هواى ابرى و بارونى ! بعد یهو یادم افتاد كـه من جـزو اون آدمهـاى گـناه دار هستـم و..  عینكـى هستـم ! كـه یاد آورى این حقیـقت من رو ناراحت كـرد ولى خب در خونه رو بستـم و راهى شدم زیر بارون نم نم .. یعنى اول ش نم نم بود بعدش شد شـُـر شـُـر .. ولى من همچنان دایورت بودم و داشتم كلى حـال می كردم و اون وسـط مسطـا دست میكشیدم رو موهـام كه ببینـم با وجود اونهمـه آب همچـنان پــُـف هست یا نـه؟.. كـه خب بـود !

عینكـم فقـط قطره هاى آب رو نشونم مى داد و من كـلن آدمـا رو نمى دیدم ولى اونا من رو مى دیدن و مواظب خودشون بودن كه من یه وقت نزنم بهشـون .. حتى ماشینـا هـم ! مى دونى؟ با عینـك ِ خیـس راه رفتن مثـل رانندگى پشـت شیشـه ى خیـس بدون برف پاك كـن هستـش ! خیلى درد داره .. خیلى !

دیگـه عینكم رو در آوردم و از اونجـا به بعـد مـن اسـم خیابونـا ، ماشینـا ، آدمـها رو حـدس مى زدم ! خب شماره ى چشـم من هر كردوم 3.5 یـه ربع به 4 هستـش . یـه چیزى در حـد روشـن دل هستم من ! البت بدون عینـك وگـرنه با عینـك كـه مورچـه ى كـف خیابون رو هم میبینـم حتى و لـه ش میكنـم !

رفتـم خلاصـه .. اسم هم نوشـتم و 180 تومن هم اونجـا پیاده شدم ! یعنى نمی دونى از روزى كـه من تولد كـردم _ تولد 24 سالگی م _ تا همین 2 ساعت پیش چقـد خرجم شده .. خیلى زیـاد ! بچـه خـرج داره كـلن !


پ.ن : آهنگ بارون پاییزى سیروان خسـروى رو گوش مى كنم و یاد امـروز میفتـم كلى حس خوب بهم دس مى ده ! عیـد شــده دیگـه نـه ؟ بهـاره !

آهنگ جـدید مهدى یراحى هم قشنگـه عربى_فارسیـه !

...      ...    بابـك رهنمـا هـم .. !

مى گـم دوستـان من رو دعـا كنین فردا خبر خوب داشته باشـم .. خیلى دعـا كنین البت !

قربـونتون !


[ شنبه 7 اسفند 1389 ] [ 20:21 ] [ No One ] [ نظرات() ]