تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - تنهـــا "صـدا" مـى مــاند

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

تنهـــا "صـدا" مـى مــاند
نـه آخـه می دونـى؟ همه ى قاتلا اعدام شدن .. دزدا دستگیـر .. معتادیـن رسـوا ..

فقـط مونده بود وبلاگ مـن ! كه بد جوری داشت لـطمه می زد به آدمـا! این شـد كه ایمیـل زدن به من كه وب شما به دسـتور مغامات غذایى اون ریختـى شده ..می دونـى الان خیلی خوشحـالم كه مغامات غذایی هم وب من رو می خوندن !

قبلنـا مجبور كـه می شدم از وبلاگم برم چقـد حـرص می خوردم .. الان برام مهم نیـس دیگـه انگــارى ! فقـط یه جـای دنج می خوام كـه حــرف بزنم با شمــا ! ولـى میهـن بلاگ یه جـوریـه .

اینـا رو ول كـن "هــ" رو بگـو چـه دُم در آورده ! والا !

نمی دونـى؟ .. من و "هـ" با هم كـات كرده بودیـم آخه . سـر همون قضیـه ! كه گفتم هنوز باهام تماس نگرفته و اینهـا ! منم بیخیـال ش شدم و تصمیم گرفتم دوباره زندگی كـنم ! شـبا بخــوابـم.. كه نذاشـت !

شـب ساعت 3 بود دیدم گوشیم زنگ می خوره دیـدم اونـه .. خوابالـو جواب دادم.  همچیـن افسـرده بـود و داغـون ..برگشتـه می گـه خواب بودى ؟؟ صدامو صـاف كردم گـفــتم نـه .. ! الان چـه وقتـه خوابـه ؟ تازه ساعت 3 نصفـه شبـه بابا ! گـفت ببخشیـد .. خوابم نبــرد گفتم شایـد بیدارى .. !

طبـق عادت  خیلـى خستـه گـفتـم " اوهوم .. " .. یهـو با ذوق گــفت آخ دلـم واسه این " اوهـوم " گفتناى اینجـوری ت تنـگ شـده بود ! خنده م گــرفت گفــتم آهــا .. واسه خـودم كـه نــه ؟!

گــفت چــرا یه كـم ! گفـتم دستت درد نكـنه .. دوس داشتم بگم من دلـم اصلن تنگ نشده بود دلـم نیـومد !

تا ساعت 6:30 داشتیـم حرف می زدیـم خلاصـه !

می گــه یـه چیــزایـى رو بفهــم .. منو ســگ نكـن انقــد .. رو اعصـاب نبـاش انقــد .. لـج نكن با من .. حـرف گــوش كــن !

منم فقــط خمیـازه می كشیـدم ..دوباره مهربــون میشد می گــفت گــــــــون ! [ گـ = جـ  . چیـكار كنم دیگـه ؟ ما رو نیگــا تو رو قـرآن]  .. بعد دوبــاره تهـدیدم مـى كــرد ..خُـلـه پسـره !


صـداى "هـــ" رو ، توو وبلاگ دارى؟ عــــــــاشق مدل حـرف زدن اینجـوریشـم !



[ چهارشنبه 29 دی 1389 ] [ 17:06 ] [ No One ] [ نظرات() ]