تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - 13

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

13
بهم زنگ زدن كـه پاشو بیـا ببینـیم چـه مى كنى ! مام رفتیـم .. تا ما رفتیـم رییسـمونم رفـت ! رفت ماموریـت ! من موندم و دو تا از آقـایون توو شـركت . كه بعـدش اونا هم رفتـن . و فقـط من موندم ! بعدش اونا هم اومدن ! اینجـورى دارم تعریـف مى كنم چون مى خوام كه صرف افـعال رو یاد بگیـرید و گرنه مـرضى در كـار نیـس .

یكى از اون آقـایون بسیـار بـه حـالت Slow  بود . مثـلن وقتى با من كار داشت و می خواس كه فیـس توو فیـس حرف ش رو بزنه دقیقـا از اتاق خودش تا اتاق من 5 دقیقـه توو راه بود و 2  3 دیقـه هم مازاد واسه رسیدن به میـز مـن ! بعد 5 دیقـه هم طول میكشیـد تا حرف ش رو بزنه .. تازه من اكثرن اذیت ش می كردم بنده خدا رو ، وقتى با اون همه زحمت و رنج حرف ش رو میزد من یه دونـه مى گـفتم بلــه؟؟ و اون مجـبور بود تكــرار كنه . آخه علاوه بر اسـلو بودن ، ولـوم هم نداشـت .  گـره خورده بودیم كلـن ما دو تا !

اون یكى آقـا اكثرن تند تند صحـبت مى كـرد و گـاهـن تف ! روز اول كـه واقـعن.. چى بگـم آخه من ؟.. خودكـارش خورد به یكى از شماره هاى تلفن من و جوهرش پس داده شد رو شمـاره ى 3 و اون آقـا لطف كـرد با آب دهن پاكـش كــرد ! الان تازه یـادم افـتاد من اون روز چـند بار شماره ى 3 رو گـرفتم ..!

اون آقـا اولى زیـاد صدا نداشـت .. تنهـا صدایى كه از اتاقـش بلند مى شد صداى عطسه هاى پیـاپـى بود كه شدیدن رو اعصاب من بود.  5 دیقـه پشـت هـم هى مى زد، بعد خـاموش مى شد . من هم عادت دارم بعد از عطسه بگم الحمدالله .. خلاصـه كه من دائـم داشتم خدا رو شكـر مى كردم  توو اون شـركت ! یعنى هر كى از بغـلم رد مى شد فـك مى كـرد حاجتى چیزى گرفتـم كه بابت ش انقـد از خدا ممنونـم  ! هر روز هر روز .

روز اول رییسـم زنگ زد به من و گـفت كه روز اول كـارى اوضاع چطـوره خانوم فـلانى؟ و من گفـتم كـه چطـوره . ایشون گفتن كه من بلیـط گیـرم نیومده و فردا میرسـم هركى با من كار داشت لطفـن بگیـن با موبایل من تماس بگیـره! رسمـن اونجـا منشى بودم مـن. كـلن آدمـا یا منشى هستن یا مدیـر ! من ولى دو شغـله بودم توو این بیكـارى .. چون من چـایى هم دم مى كـردم اونجـا .

یـه آقـاى جـوونى به اسـم " د "  [حـالا شما برو هى بشین حدس بزن كه اسـم این چى بوده یعنى؟ عاشـق كنجكـاویتونم یعنى نخـود چیـاى مـن] تمـاس گـرفته بودن و با رییس كـار داشتـن و چون اونجـا توو كـار   كــِـ/شـ/ت/ى   بـ/ ار/ بـ/ر/ى هستن همـه ى تماسهاى تلفنى مربوط به بار میشـه و مهـم هستن ! واسـه همیـن بهش گـفتم آقـاى " د " رییس گـفتن كه با موبایلشون تماس بگیـرین یادداشت كنین لطفـن : 0912 .. یهـو خیلى خسته و افـسرده برگشـت گـف شماره شون رو دارم ، زحـمت نكشیـد . اصـن معـلوم بـود قـهره با من كـلن!  بهم بر خـورد ولى چیزى نگفتـم و قطـع كــردم .

1 ساعت بعد رییس زنگ زد و من گـفتم فلانى كارت داشت و اون گـفت آره الان داره میـاد شركت یه چـك مى ده به شما لطفن بذاریـن كشـو تا من بیام از شما تحـویل بگیـرم . گفـتم خوبـه بیـاد ببینیـم چـه شكلیـه این آقـاى عصبانى ..

10 دیقـه بعد اومد .. اخـمو .. سلام كـرد و چـك رو داد به مـن ! گـفتـم حـالا چـرا انقـد شاكى اى؟ البت به اون نـه ! یـه رسیـد نوشـت و داد به من گـفت این رو امضـا كنین من برم . نگــاه ش روم خیلى سنگیـن بــود و خیلى دقیـق . رفتـارشم یه جـورى بود انگـار كه مثلن منتـظره سوتى بدى جـلوش .. از اون پسرا بود ! شركـت ساكت بود و اون حـس كـرد تنهـاییم . از نگـاهش به اتاقـا معـلوم بود دنبـال یه مـرد میگـرده . تا رسیـد رو بنویسـه من داشتـم مثـلن(!) خونسـرد دفتـر جـا به جـا مى كـردم و الكى هى كشو باز و بسته كـردم و  دنبـال چیزى میگشـتم كـه خودمم نمى دونستم چیـه و اینهـا .. خیلى هـول شده بودم ولى نشون نمى دادم . اینـم كه اخـمو بود مى ترسیـدم بزنه توو گوشـم . یهو آقـاى اسـلو از پشت میـزش بلند شـد اومد بیـرون البت یـه 10 دیقـه اى طـول كشیـد تا برسـه بیـرون و بیـاد خودش رو نشـون بده تا آقـاى عصبانى حواسش باشـه كـه تنهـا نیستم من .. ولى بعدش برگشـت توو اتاقـش ! آقـاى عصبانى رسیـد رو داد دستـم و با اخـم و خونسـرد نگـام كــرد .. مثـلن منتظر بود خودكـار از دستم بیفتـه ، یا دستم بلرزه یه همچیـن چیزى توو نگـاش بود . امضـا كــردم دادم بهش. از بغـلم رد شـد  داشت میرفـت بیرون آروم و با اخـم و همون خونسـردی ش بهم گـف " هیـچ وقـت چیزى رو كـه نخـوندین امضـا نكنیـن . "  تـــق در رو بسـت و رفت . گـفتم اه بیـا سوتى دادم آخــرش .خـب 2 دیقـه طول مى دادى امضا كـردنتو !

رفتـارش یـه جـورى بود ولى باحـال بود ! اول ش كـه دیدم ش یاد " مـ یـ كـ ـا یـ یـ ـل " افتـادم توو بفرمایید شـام . یه حـالت لاتى و اینا داشت . بعد نشستـم نقاشیشو كشیـدم . از دستش عصبـانى بودم . اون از صحبت تلفنى مون اونم از رفتـار حضوری ش . پسـره ى بى شـرف !

ایـن میـز خـلوت و مرتــب من بـود ..


xxx


ایـن آقـاى " د " ..  قشنگ تر از اینا بودا .. دمـاغ رو دارى كـلن ؟


xxx


ایـن در اتـاق یـه مـــرده ! فـك كـن! همون آقـایى كه تـف مى كـرد رو مـن .



xxx


دیـروز با رییس صحـبت كــردم گفتـم دیگـه نمى خوام بیام اینجـا . ناراحت شـد گـفت نـرو ما بهت احتیـاج داریم گفتـم ولى من اینجـا احساس میكنم مفیـد نیستـم . هیچ كارى نیس من انجـام بدم جـز چـایی دم كــردن ! گـفت اتفـاقـا واسه من مفیـدى شمـا . خیـالم راحته اینجـورى مـن از شمـا راضـى ام . من یه آگهى بدم خیلیـا میریزن اینجـا گفتـم بله آدم بیكـار فراوونه . گـفت ولى با شخصیت مثـل شما نـه . خدافـظى نكنین لـطفن . شنبـه بیاین باز ..


پ.ن : آهنگ وب چقـــد قشنـگـه !

مـن كجـاى زندگیـتم ؟ ... تـو كـه توو قـلب مـنى

نـذار دستـاتـو بگیـــرم ..!  تو هـنوز عشــق مـنى ..



[ جمعه 13 اسفند 1389 ] [ 14:47 ] [ No One ] [ نظرات() ]