تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - نادر و سیمین .. آره ! جدا شـدن

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

نادر و سیمین .. آره ! جدا شـدن
از موسسـه زنگ زدن گفتن كه كار پیدا شده پاشین بیاین ! من و دوستمم پاشدیم رفتیم هلك هلك اونجـا و دست خالى برگشتیـم چون اصلن مناسب نبودن ! نه اینكه ما سابقه ى كار داریم و اوصولن خیلى حالیمـونه و اینهـا .. آره ! به همین خاطـر .

بیكـار بودیـم و به دوستـه پیشنهاد دادم كه بریم سینما .. گفتم نادر رو دیدى از سیمین جدا شد؟! گف نه و خیلى مشتاقم كه ببینـم ! بردمش سینمـا و واسه دومین بار خودمم با ذوق نشستم مو به مو نگا كردم فیلـم رو ..

گفتم تا الان دیگه حتمن خیلیـاتون دیدین فیلم رو پس اشكالی نداره گفتن بعضی صحنه هـا !

مثلـن صحنه اى كـه نادر به دخترش میگـه معادل فارسى كلمـه ى گـارانتى چیـه و ترمه جواب میـده تضمیـن ، ضمانت و نادر مى گه اینكـه عربیـه ، قرار شد فارسى باشه ! ترمه جواب میده معلـممون گفتـه .. نادر با اخـم مى گـه دیگـه این جمله رو به من نگى هــا! چیزى كه غلطـه ، غلطـه حالا هركى مى خواد گفته باشـه !

صحنـه اى كــه نادر سعى داره صحنه رو واسه ترمـه بازسازى كنـه و ترمـه مى گه اینا رو به پلیـسا بگو و نادر جواب مى ده اونا رو ول كـن واسه من الان تو مهمـى ..

صحنـه اى كه ترمـه بنزیـن میزنـه و بعدش با اصـرار باباش مجـبور میشـه بره بقیـه ى پولى رو كه یارو به عنوان انعـام برداشته بود ازش پس بگیـره و نادر لبخـند رضایت مى زنه !

صحـنه هـایى كه ترمـه با دقـت ، یكى یكى دروغـاى مصلحتى نادر رو ، رو مى كنـه و نادر رو شرمـنده !

صحـنه اى كـه نادر به ترمـه كه مجـبوره با سیمیـن بره ، مى گـه اگه فـك مى كنى من مقصـرم برو پایین به مامانت بگـو برگـرده خونـه ، ترمـه مى ره پایین و سوار ماشین مامانش میـشه و باهاش مى ره ..

صحـنه اى كـه شهـاب حسینى با بغـض مى گـه بابا به خدا ما بدبخـت بیچـاره هام آدمیم مثـه شمــا .. چـرا شمـاهـا فـك مى كنیـن مـا هـا مثـه حیـوون از صب تا شب میفتیـم به جـون زن و بچـه مون ؟

صحـنه اى كه راضیـه خانوم میترسـه بزنـه رو قـرآن و قسم بخـوره نادر مقصـره ..

صحنـه اى كـه راضـیه به قاضى التمـاس مى كنه و با گریـه قرصاى شوهرش نشون مى ده و مى گه شما برادر بزرگترشى ببخشـش .. اون جـوشیـه !

صحنـه اى كه شهاب حسینى به نادر مى گـه آخه كثــافــت .. اگه ما دزد بـودیم میومدیـم خونه ى تو  ، لـ/ ا/ى پاى پدرت رو تمیـز كنیـم ؟!


همیـنجــا استــــاپ !

آقــا ! یه لحظـه از مـود سینمـا و اینهـا بیاین بیـرون ..

داشتـم بر مى گشتـم خونـه یه ماشیـن گرفتـم .. سوار شـدم ولى به راننده مشكــوك بـودم ! به روى خودم نیاوردم تا ته مقصـد ! كرایه رو حساب كــردم پیاده شـدم كه یهـو یارو بوق زد صدام كــرد رفتـم سمت در جـلو دیدم برادرمـون ، لامصـب ِمُسـ ـته جَن  ش رو گرفته دستـش و یه چیزایى میگـه .. نمى دونم مى گـف این تشنـه شـه ؟ آب مى خواد ؟ یـا آب داره ؟ نمى دونم .. صحبت آب بود خلاصـه !

شهـاب حسینى گف لـ /اى/ پـا ، یاد این خـاطره شیرین چند ساعت پیشم افتـادم !

دیگـه به هـر حــال .. !


[ دوشنبه 15 فروردین 1390 ] [ 22:00 ] [ No One ] [ نظرات() ]