تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - پیـك

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

پیـك
این رنـگ-درخـت توو بلـوار ما ؛ وقتى صداى گنجیشكا توو آسمون آبى و صــاف با یـه هـواى خنـك، شنیـده میشـه .. یعنى جدنكـى بهــاره دیگـه !

یعنى خدا عــاشقـه !






ایـن كـلاه رو مامان واسه نى نى خانواده بافـته .. واسه سال دیگه ش یعنى ! یـه شنـل قرمز برق برقى هم با كلاه ش براش بافت كه یادم رفت عكس بگیرم بعدن مى ذارم ش ! جـونمم فاطى شـنل قرمـزى !




از خـواب بیدار شده بود .. یادتونه گفتم فاطى مغزش تند تند ریسـت مى شـه ؟ آره ! بخـوابه بلند شـه یادش میره تو رو ! واسه همین هى با تعجـب نگات مى كنـه ! گریـه مى كنـه حتى.. یعنى از بس كه نمیشناسه تو رو  بهش زور میـاد و اشك حلقه مى زنه توو چشماش ! بعد ما هى باید مثـه احمقـا بشینیـم جلوش فیس مون رو به صورت كاملـن بچه گانه و مضحـك در بیاریـم و بگیـم فاطى نترس عـموئـه ، خاله س ، فاطى منم!  بفهـم ! .. به خدا 2 ساعت پیش توو بغل خودم بودى چرا انقـد نخـود چى گونـه اى تو ؟

منكـه وقتى می بینـم تلاشهام نتیجـه نمى ده باهاش دعوام میشـه ! آخرین كلمـاتى كـه نثارش مى كنم كثافت آشغال عوضیـه و فاطى هى نگام مى كنه .. بعد هى دلم واسه ش ضعف مى ره قورت ش مى دم !

یـه چیزى كه توو فاطى خیلى جالب و تمسخر آمیزه ، سیبیلاشـه ! خیلى هم مشكیـه .. خانوادگى وقتى مى خوایم ثابت كنیـم داریـم راس مى گیـم به سیـبیـلاى فاطمه قسـم مى خوریـم ..




[ پنجشنبه 18 فروردین 1390 ] [ 18:42 ] [ No One ] [ نظرات() ]