تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - Men

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

Men
مـردها موجودات عجیبى هستـن . عجیـب نـه هـا .. مثـل زنها نیستـن ! مى دونم هیچ كدومتون تا حالا این رو نفهمیده بودیـن . الان دیگه من لو دادم قضیـه رو !

همه ى تلاششون رو مى كنن كه نظرت رو جلب كنن ! حتى اگه بهشون بگى ببیـن فلانى من دوســـت ندارم مى گن عیب نداره من خودم عـاشق ت مى كنـم ! در صورتى كه اگه یكى این رو به من بگـه سریـع بار و بندیـلم رو جمع مى كنم و دیگـه به چشم اون طرف دیده نمى شم .. چون غرور دارم خـب ! مـردا هم غرور دارن شایـد خیلى غد تر و مغرور تر هم باشـن ولى وقتى پـاى هدفهاشون در میـون باشـه از اون هم مى گذرن ! انگـار كـه دیگـه هیچى براشون مهم نیست جز اون هـدف !

زنهـا امـا نـه ! زنـهـا آروم آروم پیش مى رن .. هم عاشـق میشـن هم اگه بخوان عـاشق مى كنن و انگـار  دیگه اون عـشقـه مى ره توو تك تك سلولاشون و حاضر نیستن با چیزى عوض ش كنن !

نمى دونم مـردها چطـور مى تونن اون همه تلاش رو بى خیال بشـن ؟ چه جـورى یادشون مى ره سختیـا رو؟ به محـض اینكه به هـدف مى رسن دیگـه سرد مى شن انگـارى .. البـته از دید زنهـا ! از دید خودشون كـه همون آدم هستن هـنوز و همون قـدر مى خوانت هـنوز !

من كتاب رازهایى درباره ى زنان و مردان رو خونده بودم خیلى سال پیـش ! یكى از دوستان گفت كه مردان مریخى و زنان فلان رو هم بخـون خوبـه ! بهش مى گم ببیـن من همه ى اینها رو مى دونم ، بلـدم . مهم اینـه كه تو توو شـرایط كه قرار مى گیرى یادت باشـه اونا رو .. یادت باشه متفـاوتین ! یادت باشـه اولیـن چیزى كه تو توو رابطـه احساس مى كنى ، همیشـه درست ترین چیـز نیـست !

یه نمونه ى خیلى خیلى كوچیك ش همون مساله ى غار تنهـاییـه آقـایون مى تونه باشـه ! عالـم و آدم مى دونن این یه چیـز طبیعیـه .. آقـایون هم پریـ ـود اخلاقى دارن و باید درك بشـن ! همه مى دونن كه وقتى آقـا از غار اومد بیـرون و منـگ بود هنـوز نباید كه بهش گیـر داد .. نبـاید گلـه كرد ازش .. باید تازه بـوسشم كـرد و گفـت كـه " ناز داره چـه واى ، قـر كـمرش كشته منو واى " و از این دست تشویقـها و ناز كشى هـا !

آره .. مى خوام بگـم همه خیلى چیزا رو مى دونیـم ، كتاب هم زیاد نوشتن زیاد خوندیـم ! بایـد فقـط حواست باشـه به چیزایى كه یاد گـرفتى ! اصلـن یكى از دلایـل اینكه تو واسه دیگـران همیشـه مى تونى نسخه بپیچى و رابطه شون رو یه جورایى آروم كنى همینـه .. همینـه كه توو كار خودت لنـگ مى زنى همیشـه ! بلـدى ولى توو موقعیـت ش همه از سرت مى پره ! یهو مى شى احساس .. منطق ت گم میشـه اون میـون ! بدتریـن كلمه ها رو انتخـاب مى كنى واسه شریك رابـطه ت . سرد مى شى . تنـد مى شى . بد مى شى !

مـردهـا دوست داشتنى هستـن .. باور كنیـن ! گـاهى خیلى اذیت مى كنن ، ولى ذاتـن دوست داشتنى هستـن !
انگـار كـه فقـط از تویى كه پر از احساسى مى خوان گـاهى ، گـاهى، یه كم منطقى برخورد كنى با قضایـا ! مى خوان كه همون لحظـه این به ذهنت نرسـه كـه " حتمـن دیگـه دوسم نداره كـه اینجـورى سرد شده ، تلـخ شـده "  .. مى خوان كـه گـاهى هم این بیـاد توو ذهنت كـه " شـاید الان وقتشـه یه كـم بره واسه خودش ، خوب میشـه ،دلیل سردی ش این نیسـت كه من رو نمى خواد ، یـه كم ذهن ش مشـوشـه .. آروم میشـه "  .

ولى از اونجـایى كه فكـر اول هم كوتاه تـره و هم دم دسـت تر ، سریـع انتخـاب میشـه . و چـه انتخـاب بد و بى انصافانـه اى .. از دید یـك مــرد !


پ.ن : كـاش مـردا هم كـتاب بخـونن ! یعنى اصلن یاد نگیـرن .. فقـط بخونن ! با تشكــر !

همینجـا جا داره از خـانواده ى آقـاى رجبى هم تشكـر كـنم ..





[ جمعه 19 فروردین 1390 ] [ 19:40 ] [ No One ] [ نظرات() ]