تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - هـى میفتـه

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

هـى میفتـه
اولیـن بار مربـوط مـى شد به صبح اون روزى كه حاضر شدم برم مدرسـه - پیش دانشگاهى !

از همون ابتـدا شلوار مـن یا تنگ بوده همیشـه یا گشـاد ! البتـه بیشتر مواقـع.. خـب گشـاد ! به همیـن خـاطر من یه سـره دستم به شلوارمـه . هنوزم همین طـوره !

خلاصـه .. داشتـم مى رفتم دم خونه ى دوستم ندا كه نبـش خیـابون بـود، تا بیاد با هم رهسپـار علم اندوزى بشیـم ، كـه آخ عجب دورانى بود اون یك سـال ! همینجـور كه منتظر بودم ندا حاضر شـه بیاد بیـرون ، احساس كردم كـه وا چــه عجــــیب!! شـلوارم داره میفـته از كمرم !! از اونجـایى كه ساعت 7 صب بود و طبیعتـن كسى نباید بیرون مى بود خیلى راحت كمر شلوارم رو گرفتم و كشیــــدم ش بالا كـه یهو صداى یه ماشین اومد از پشت سر و به دنبـال ش صداى برادر محترمى كه دلـتون نخـواد داد زد كـه " نكــــــــش بالا ، بكـــــــش پایـیـن " .. بگذریـم دیگـه گذشته هـا گذشتـه !


یادتونـه گفتـم واسه بعد از عیـد كلاس ثبت نام كردم ؟ شمام یادتون بره خودم یـادم نمى ره تا عمـر دارم ! این موسسـه طبقـه ى بالا بود. من بعد از طى كردن پلـه هایى چـند ، رسیدم بالا و خیلى هم خلوت بود چون سر ظهـر بـود ! به خـاطر پیمودن اون پلـه هـا شلوارم اومده بود تا زانو هـام .. یعنى مى خوام بگم ایندفـه دیگه علت داشت این مسالـه ! یه نگـا به پله هایى كه مى رفت طبقـه ى سوم ، یـه نگـا به پلـه هایى كه بر مى گشت طبـقه ى اول انداختـم دیدم خب خدا رو شكـر كسى نیست ، پالتـوم رو راحت زدم بالا تا سینـه بعد با چونـه م چسبوندم ش به خودم كه نیفتـه حین عمـل ، و بعد دو دستى شلوارم رو گرفتـم كه بكـشم بالا یعنى بین زمین و آسمون مـوندم همون لحـظه در موسسـه باز شــد و پسر 27  8 سالـه اى چش توو چش شـد با مـن و هى نگـام كـرد منم بخورم خودم رو  پالتوهه رو ول نمى كردم همینجـورى دس به شلوار ، پالتـو زیر چـونه ، نگـاش مى كردم ..احتمـالن اونم داشتـه فك مى كـرده من اون گوشـه موشـه هـا داشتم چـه كارهاى سخیفى انجـام مى دادم .. مثلـن چیـز كردن رو دیـوار موسسـه واینهــا. البت كـه  یه كم با خودش فـك مى كرد مى فهمیـد كه من دختـرم و اصلن بخـوام هم نمى تونم این كار لذت بخـش رو انجـام بدم ! بگذریـم گذشتـه هـا گذشته دیگـه ..

چند وقـت پیـش غــروب با مامان داشتیـم از خونه مى رفتیـم بیرون و من باز پلـه پیمودم و رسیدم به در ورودى ساختمون .. مامان چـادرش رو مرتب كــرد و موهاش رو ایضـن و بعد من طبـق همون عـادت كثیـف مانتوم رو جـلوى در ساختمـون زدم بالا و داشتـم محكم شلوارم رو مى كشیـدم بالا كه این مامان نامردم دس انداخـت در رو باز كــرد  و همسایـه بالایى ما پشت در بود و با من چش توو چش شـد و كلى عذر خواهى كرد ازم .. فـك كـن !

یعنى من صب زود ، سر ظهر ، غروب حیـن انجـام این عمـل رؤیـت شـدم !

باید برم شلوار كشى بخرم اصـن ! تـــف ..



[ شنبه 20 فروردین 1390 ] [ 19:31 ] [ No One ] [ نظرات() ]