تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - پایـیـز به صـرف آغـوش ..

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

پایـیـز به صـرف آغـوش ..
من باشـم و تـو باشى .. هـواى پاییز هم باشـد .. آسمان ابـرى باشد .. ساعت 4 غروب  ..

من باشـم و تـو باشى .. نم باران پاییز هم باشـد .. هـوا دلگــیر كه باشـد ، عـاشـق مى شوى .. عـاشق باشى ، عـاشق‌ترت مى كند ..

من باشـم و تـو باشى و خـیابان ولیعـصـر .. باران بزنـد نم نم .. عینك‌م را در بیـاورم ، فقط تو را دقیـق مى‌بینم ..

تـو كـه باشى ، سمـت چـپ من مى ایستى و دست چپ‌م را محكـم در دست راستت مى‌گیرى.. و ضربان دست تو با قلـب من هماهنـگ مى زند ..

من باشـم ، تو هم باشى .. قدم بزنیم در هــواى پاییــز .. خدا را چـه دیدى شاید توانستـم در نگاهت زل بزنـم و حـس‌م را بفهمى ..

دست‌م كه در دستت بازى مى كند .. نگـاه‌م به برگـهـاى زیر پاهامان‌ست .. گـوش‌م به صداى خش‌خش‌شان .. اما به خدا قسـم كـه همه ى حواس‌م به توست عزیز دل‌م .. مگـر من چه مى‌خواهم از دنیــا و آدمهـایش ؟ .. من باشـم و تـو باشى دنیــا برود بمیــرد ..

 پاییـز ؛ فصـل من و تو ، عـاشق‌ست .. احساس‌م را بدجور به بازى مى‌گیرد .. ناب‌ش مى كند انگـارى .. پاییز كـه مى‌شود ، بى هیچ واسطه‌اى دوستت دارم ..

ساعت 6 غروب.. هوا دارد خـنك مى‌شود  ، از اختلاف دمـاى دستهامان فهمیدم .. تو همیشـه گرمى و سرماى دستانم را به رخ مى‌كشى .. گفتم كه تمام حواسم به توست ..



پاییـز كه آمد ، برایم بیشتر زمزمه كن صدایت را .. بیشتر از قبل ، بودنت را به رخ بكـش برایم.. بـاور كـن ایـن هوا پدرت را در مى‌آورد اگـر تنهـا باشى .. اگر ببینى دستهاى در هم قفل شده را .. شانه هـاى كنار هم را .. پاییـز تو را مى‌كشد با هواى‌ش ، باران‌ش ، آسمان‌ش  اگر تنهــــا گیرت بیـاورد ..



ساعت 8 شـب .. مى‌رویم خانه .. آسمان ابرى‌ست و اتاقهـا كم نـور  .. یـك نسكـافه‌ى داغ مهمان‌ت مى كنم به پــاس بودن‌ت ، زنده بودن‌م .. وقتى باد درختهـا را تكان داد خیـر مقدم مى‌گوییم به پادشاه فصلهـا ، به پاییـزمان .. !





[ پنجشنبه 3 شهریور 1390 ] [ 19:03 ] [ No One ] [ نظرات() ]