تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - روابط پنهـانـــــى ؟

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

روابط پنهـانـــــى ؟

زمونى كه واسه اولین بار شاغل شدم و قرار بود كه حسابدار یه شركت باشم  [ اسفند پارسال ] ، توو خونه داشتم با اكسل كار مى‌كردم و یه كم حساب كتاب و ذهنم كلنى درگیر بود ..

گوشیم زنگ خورد ، شماره رو نشناختم ! معمولن جواب نمى‌دم ولى ایندفه دادم ، جواب رو .. !

یه خانوم جوون بود سلام علیكى كرد و گفت كه خانوم شما قصد ازدواج ندارى ؟ گفتم بله؟! دوباره تكرار كرد .. خب راست‌ش اگر یه آقا پشت خط بود شاید شروع مى كردم اون عشوه شترى معروف رو ! ولى این‌بار متاسفانه پیشنهاد از طرف یه خانوم بود .. از شوما چه پنهون دوستان من بارها خواب دیدم كه یه سرى روابط آشغال گونه با یه سرى خانوم دارم ! و شرمنده م ..  .  روح مردم توو خواب میره سراغ عشق زندگیشون و تر تیب‌ش رو میده ، روح من میره سراغ دختراى لیز و سـُر و اینهـــا .. و خب تر تیب‌شون رو هم میده !!! احمـق ..

آره داشتم مى‌گفتم !

از خدا پنهون نیست از شوما چه پنهون خانومه خوش صدا بود انصافن ولى بازم این باعث نشد من از پیشنهادش استقبال كنم . اسنادشم موجوده دوستان. خودش مى‌تونه شهادت بده .. به قرعـان ! این بود كه خیلى بیشـور وار تلفن رو قطع كردم . البت یه بغضى توو گلوم بود حین قطع كردن .. نه واسه اینكه دلم واسه صداش تنگ بشه و اینهـا .. واسه اینكه چرا خوابـام تعبیر شد؟! چرا دختر ؟ چرا سرنوشت شوم و این صحبتـا .. !

دوباره زنگ زد لاكردار .. جواب ندادم ! دوباره و دوباره زنگ زد .. اوصولن توو خوابمـم دیر پــا مى‌دادم بهشون ! براى خودم عادى بود این مساله . ولى واسه این خواهرمون نه . سریع یه اس ام اسى سند كرد برام كه جواب بده !!! یاسى منم !!! بازم بغض كردم علت‌ش رو هم نمى‌گم [من چى‌م از دكتر شریعتى كمتره كه عن بازى در نیارم؟ ] . دوباره زنگ زد و صحبت كردیم و من تازه فهمیدم صاحب این صداى قشنگ كیه !؟

 

ماه هاى ماه گذشت و ارتباط ما همینطور تلفنى بود و اس ام اسى و اینترنتى .. الان متوجه شدم كه چقد ارتباط داشتیم با هم خدایى . نمایشگاه كتاب سال 90 .. مصلى .. واسه من بهترین خاطره ى زندگى‌م رقم خورد  . دیدم دخترى رو كه ماه ها باهاش حرف زده بودم از زندگى‌م ، از دلتنگـیام ، از روزاى خوب ، گند ، از همه ى خودم  ..

 

و الان نزدیك ترین و صمیمى ترین دوست من هستى ســارا ! بد رقم به بودنت عادت كــردم لعنتـى .. به خوبیــات .. به مهربونیـات .. به صــدات .. بارها بهت گفتم رابطه مون قشنگ تر از اونیه كه بخوام با كلمه ها و جمله ها توو پستاى وبلاگم به اثبات برسونم‌ش .. دلم نمى‌خواست هیچ وقت بیام اینجا و بگم من و سارا با هم چنین و چنان .. [ برداشت آزاد نكنین دوستان ! وسط بحث عاطفى من رو وادار به تذكر نكنین لعنتیــا . اشك چشاى منو نیگـا كنین آخه !! ] .. جاهاى زیادى رفتیم .. گریه ها و خنده هاى زیادى رو با هم و كنار هم داشتیم .. مسافرت اول‌مون هم توو راهه .. خدا رو شكر مى‌كنم كه از دار دنیـا این وبلاگ رو دارم  ، كه یه روزى با تو آشنا شدم ، كه یه روزى صدات رو شنیدم و یه روزى دیدمت ، لمس‌ت كردم .. و یه بار دیگه فهمیدم دنیـــــــا هنوز بزرگــه و جا داره واسه آدماى به بزرگى تو .. ممنونم ازت به خاطر همه ى لحظه هاى قشنگى كه هدیه كردى به من ! به خاطر همه ى گپ و گفتاى شبونه مون ممنونم ازت .. و یادت باشه اگه هر كس دیگه توو این دنیا تو رو یادش رفــت ، من همیشه اینجـــام ، هستـم ، و خوشحالم كه دارمــــت !

 

1 سال گذشت ســــــارا .. از اولین روزى كه صداى آرومت رو شنیدم !

 

من هنوز كنار تو عكسى هم ندارم .. خاك بر سرمون !!!

 

پ.ن : خاطره ى دیروزمون رو هم رو چشــَم .. مى‌نویسم عزیزم !

 

چقــــدر خـــوبه .. بهنام صفــوى

 

 

 



[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 17:24 ] [ No One ] [ نظرات() ]