تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - پـاتو زمین نذار !

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

پـاتو زمین نذار !

سلامعلكم دوستان !

قبل از هرچیز بگم كه من به روح اعتقـاد كافى ندارم .. به هر حال لازمتون میشه !!

از امسال بگم .. یا اصن مى‌خواین از پارسال همینجورى بگم تا امسال !

 

آقــا ! آخرین جمعه‌ى 90 ِ بى پدر مادر بود و من و یكى از دوستان تصمیم گرفتیم بریـم بیرون بپلكیـم ! اس ام اسى به این دوستمون گفتم خیلى دلم هوس دربند كرده ! مرام گذاشت و گفت باشه عزیزم هر جا بگى میریـم !

 و رفتیـــم ... و خاك توو گورمـون .. و گِـل بگیرن در دل مـا رو !

بعد از سالهـا توو متـرو بودن بالاخره رسیدم تجـریش دوست داشتنى و از اونجا كه كلن عادت كردم با این رفیقمون توو مترو گم بشیم خیلى توو مود این بودم كه الان باید هى تلاش كنم واسه رسیدن بهش ولى متاسفانه از قطار كه اومدم بیرون صـــاف جلو چشَــم بود . دستى كـوبیدیم به هم و سلام علیك و ..

 توو ون نشستیم و حرف زدیم و غش غش خندیدیم و اینهـا ! واى چقد ما انسانهاى خوش گذرون ِ دوس داشتنى‌اى هستیم !

رسیدیم دم كوه كه بهش میگن كوهپایه ظاهرن ..  دیدیم همه‌ى وجود كوه رو برف فرا گرفته و خیلى اتفاقى كف كفش این دوستمونم ماشالا چقد لیــزه . یعنى دریغ از یه دونه عـاج !!! هیچى دیگه آویزون من شد و من بكش اون بكش .. اون وسطا كه با دلم راه نمیومد با اخم مى‌گفتم من دیگه بكسل‌ت نمى‌كنم ! یعنى كورى عصا كش كورى دگر و این صوبتا بود داستان ! خلاصـه كه رفتیم بالاى بالا .. خیلى بالا .. نهایت كوه بود دیگـه !

یه جایى رضایت دادیم استـاپ كنیم . رفتیم نشستیم رو یه تخـت چایى بزنیم به بدن .. یهو یه پسره شاید 22  23 ساله اومد خیلى خیلى آروم یه چیزى گف كه چون نشنیدیم ، منم مدل خودش خیلى آروم گفتم بله ؟ با همون ولوم گف اول كه سلام ! منم خب خداى مسخره بازى صدامو آوردم پایینتر حتى ، گفتم علیك سلام .. بلـه؟! گف مى‌گم اگه دوس دارین با هم باشیـم ، مام دو نفریـم ! گفتم آهـا .. نیت خیـر و اینهـا ! ممنون دوس نداریم ! ولى خب فك نكنم شنیده باشه بنده خدا .. خودمم نشنیدم حتى ! اصلن واسه همین هى به لبام نگا مى‌كرد ! این كه رد شد برگشتم به این دوستمون مى‌گم طرف شبیه هرى پاتر بود ، كلن توو مایه هاى دانشمندا بود ! خندید گف آره خدایى !!! خیلى خنگ بود !

آقـا خسته ت نكنم .. بلند شدیم برگردیم پایین دیگه ! یهو این دختره گیر داد كه یاسى من نمیام برو !!! د ! گفتم عزیزم تا خود شبم اگه این كوه رو برى بالا بازم هس به قرآن ! بچه نشـو برگرد !!! گف به خدا مى‌ترسم آفتاب زده برفا آب شدن لیــــزه من نمیام ، سُر مى‌خورم ! خلاصـه كشوندم‌ش با خودم تا یه جاهایى با سلام و صلوات رفتیم پایین .. از بس با استـرس پاشو مى‌ذاشت زمین ماهیچه هاش گرفته بود ، پاش درد مى‌كرد !

همینجورى ترسون ترسون كشون كشون رفتیم پایین تر .. توو مسیـر یه دختر پسـرى تـــــــــــــــازه داشتن مى‌رفتن بالا ! كه دختره مى‌گف امیـر من مى‌ترسم !!! دیگه نمیـام .خواستم پا در میونى كنم ، برگشتم به پسره گفتم دوست عزیز ! به خدا ما بالا بودیم هیچ خبرى نبود فقـط صداى تالاپ تولوپ زمین خوردن آدما مـیومد نرید بالا چه كاریـه؟! یهو دختره گــفت بــــــه خـــــــــــــــــــدا نمیام امیر !!! امیـره برگشت بهم گف اوكى .. كاش شوما رو زودتر دیده بودیم پس تا اینجاشم نمیومدیم . یه اشاره به این دوستمون كه همچین از تــه دل آویزون من شده بود كردم گفتم آقـا به خدا ما خیلى وقته توو راهیـم ، الان رسیدیم اینجا تازه !!! خندیدن و راه افتادن سمت پایین كوه كه بهش مى‌گن كوهپایه ظاهرن !! دیگه به هر حال راست و دروغش پاى اونایى كه مى‌گن ..

یه قدم مى‌رفتیم جلو این دختره با ترس مى‌گفت واى الانه كه دیگه بیفتم یاسى به قرآن !!! گفتم ببین ! همونى كه كمك كرد ما رو برد بالا ، خودشم كمك مى‌كنه مى‌ریم پایین ! [ آیكون فضـاى معنوى ]

یه جایى دیگه راه صافـه صاف بود .. و هیچ خبرى از سنگ و نوك تیـزى كه همچین با قدرت تمام ماتـحـتـت رو نشونه مى‌گرف نبــود ! توو این مسیــر صاف ، 4 نفر بودیم . من و این دوست آویزون به من ، یه خانوم و آقاى دوش به دوش هم ! از قضــا این خانوم و آقاهه داشتن با هم گفتگو مى‌كردن بلند بلند ! من جلوتر از همه مى‌رفتم ، وسط راه برگشتم به دوستمون بگم " آخـــى چقد خوبه راه صافـــه ! "  كه همون " آخ " رو تونستم بین زمین و آسمون بگم  و بعد یه صداى تالاپ اومد .  نترسید صداى من بود دوستــان ! یعنى صداى ماتحـتم . تا حالا اینجورى صداى ماتحتم رو توو كوه نشنیده بودم ، انعكاسش رو بگو چقد قشنگ بود ! خیلى .. خیلى ! بعد از صداى تالاپ من ، صداى هر‌هر دوستمون رو شنیدم و بعد تر صداى آقاى همراه‌مون رو كه داشت خیلى خونسرد بهم مى‌گفت آخ آخ مواظب باشیـن و بعد خیلى بى‌تفاوت به خانوم همراه‌مون گف آره داشتم مى‌گفتم ..  گفتم ببخشیـد دوستان من وقفه انداختم بین گپ و گفتتـون !! راحت باشین تو رو خدا .. نامردا ! انگار نه انگار تا همین 1 لحظه پیـش ما داشتیم 4 نفرى این مسیر رو مى رفتیم الان شدن 3 تا !!! انگار من مهره‌ى سوختـه‌اى بودم كه بایــد حتمنى اون لحظه حذف مى‌شدم ! والا به قرآن ! انقد كه اینا منطقى برخورد كردن با تالاپ من . حالا اون وسـط این دوستمون برگشته با خنده مى‌گه یاسى خانوم !!! داشتى مى‌گفتى !!! همونكه ما رو برد بالا میاره پایین !!! آره ؟؟؟!!!! فقط تونستم بگم توو روحت حمیـده ! بعد دستمو گرفت بلندم كرد .. خودمو تكوندم ، گفتم نه تو نمى‌دونى ! من و خدا با هم شوخى دستى داریم .. یعنى دوستان خدا واقعن گذاشت توو كاسـه‌م ! لگـن‌م كاسه ش شكست !!!

الان 1 ماه گذشته و من وقتى مى‌خوام بشینم و بلند شـم همه‌ى 124000 پیامبر رو صدا مى‌كنم و یه چاق سلامتى هم با خـدا .. !

 

 



[ سه شنبه 29 فروردین 1391 ] [ 22:29 ] [ No One ] [ نظرات() ]