تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - ایــن بـود خـاطره ى مـن از آخرین روز ..

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

ایــن بـود خـاطره ى مـن از آخرین روز ..
نمـى دونم 5 شنبـه ى پیـش ساعت 3:30 بعد از ظهـر چـند نفــر اون صحـنه رو  نزدیـك ترمیـنال دیدن ..؟

راستش ما داشتیـم از آخریـن امتحان بر مـى گشتیـم .. سرویـس پـر بود از صداى خنده هـامون .. یــهو دیدیـم ش !

یـه زن جـوون بـود .. یـه مانتوى بلـند مشكـى تن ش بـود .. یـه شال مشكـى سرش ، كـه باز بود و  افتاده بـود رو شونه هـاش .. صــورت ش خیـس بود از اشــك .. درســت وســط خیـابون بود .. درست جــلوى ماشـین مـا كه كم  ِ كم 90 تا سرعـت داشــت ! دیدیمـش كـه یـهو صداى خنده هـامون قطـع شــد .. كـه همـه فقــط نگــاه شــدن .. همه زل زدن به راننده كـه ببینـن كــى بدن اون زن رو میكشـونه زیـر لاستیـكاى ماشین .. همـه منتظــر یـه صدا بودن .. صداى نالــه .. جــیغ .. یــه نـالــه و بعـد .. مــرگ ! همـه منتـظر بودیـم رد خـون رو ببینیــم كـف زمیــن .. كـه راننده مون بعد از یـه مكــث طولانــى زد رو ترمـــز .. اون زن هـم وقتـى دید سرعت ماشیـن مـا كم شــد با گــریـه رفت سراغ ماشیـناى پشــت ســر .. كـه اونـا رو غافلگیــر كـنه .. كـه اونا رو منتظــر صداى مــرگ بذاره .. كـه اونـا رد خون رو ببینن كـف آسفالــت ..

نمى دونم چـى بود و چـى شـد .. ! هــرچى كـه بود ، بـــد بود .. نمــى دونى چقــد بــد .. انقـد بــد كـه هنـوزم یـاد صورت ش ، تنـم رو مى لرزونـه   .




برچسب ها:لحظـه ى مـرگ،
[ چهارشنبه 13 بهمن 1389 ] [ 21:04 ] [ No One ] [ نظرات() ]