تبلیغات
مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون - پیكچـرهاى استیـج دار

مــن وُ تـو وُ خیـابـون ... سـه تایـى زیـر بـارون

.: بـادكـنـك دلتنگــــیـام پــُر شـده از هـواى تـو , اگــه نـیــاى مـى تـركـه خـونـش مـیفتـه پـاى تـو :.

پیكچـرهاى استیـج دار
مامان من پرستـار بود .. از 2 سالگى‌م توو مهد بیمارستان میذاشت من رو ، وقتى هم كه 7 ساله شدم و قرار شد برم مدرسه یه جایى همون نزدیكیاى بیمارستان اسمم رو نوشت و قرار شد صب به صب با سرویس بیمارستان ساعت 8 بیمارستان باشیم و بعدش با بچه‌هاى بقیه همكاراش با سرویس بریم مدرسه .. اوفففف كه چه دوران پر استرسى بود .
همه‌ى بچه ها 7:30 مدرسه بودن و 8 كلاس. ما 4  5 نفر 8:30 میرسیدیم مدرسه تازه . چقد اذیت میشدم من !

حالا بگذریم .. میخوام چیزاى دیگه‌اى روو كنم !

این سرویس مدرسه‌ى ما یه پیكان سفید بود ، راننده‌ش هم یه آقاى جوون شمالى بود ، گنده بود و اینـا . یه سرویس دیگه هم داشتیم كه اونم پیكان بود ولى داغون تر از اون یكى ، راننده‌ش هم یه آقاى تقریبن سن و سال دارى بود و مهربون ! كه اینا یه روز در میون نوبت‌شون بود .حالا جالبه بدونین كه اینایى كه دارم میگم اصن مهم نیس .. اصل قضیه چیز دیگه‌س ! ولى خب خوشم میاد كه شمام پیگیرى میكنین .


نمیدونم شماهم اینجورى بودید یا نه ؟! ولى من همیشه از اینكه اول از همه ، برم بشینم توو ماشین بدم میومد احساس میكردم اون ته ماشین تنها افتادم . اولویت اولم این بود كه جلو بشینم همیشه ، اگرم نمیشد كه دوس داشتم سر بشینم .. چون همیشه وقتى میرسیدیم بیمارستان همه زود پیاده میشدن و میدوئیدن سمت بخشى كه ماماناشون بودن و اونجورى كسى كه ته نشسته بود تنها میموند و بى‌كس و بیچاره و بدبخت . یادمه كلاس سوم چهارم بودم  یا پنجم  - خوشم میاد خوب یادمه هاا - یه روز ظهر بعد از مدرسه اون پیكان سفیده اومد دنبالمون و همه خوش و خرم سوار شدیم ، من جلو نشسته بودم ، به محوطه‌ى بیمارستان كه رسیدیم بعضى از بچه ها زود تر پیاده شدن ، یكى میرفت سمت مهد ، اون یكى میخواس همینجورى ول بچرخه تا ساعت كارى مامان‌ش تموم بشه و اینا ، منم كه خیلى خوشحال جلو نشسته بودم و داشتیم همینجورى مسیر رو طى میكردیم كه راننده داشبورد ماشین رو باز كرد كه به زعم خودش یه چیزى بر داره . من اوصولن عادت ندارم موبایل كسى رو [به جز مترو كه ناگزیره دیگه] ، كیف باز كسى رو ، داشبورد باز كسى رو نگا كنم . اون موقع هم نگا نمیكردم اصلن . تا اینكه رسیدیم به بخش مامان من و پیاده شدم و خداحافظ شما و به امید فرداى بهتر و نشستن رو صندلى جلو براى بار دیگر و اینهـا .

بعد از اون كمتر پیش اومد جلو بشینم ، یا حتى تنها باشم توو ماشین . تا اینكه بعد از مدتهـا یادمه خیلى از بچه ها غایب بودن و من و 2  3 تا دیگه از دوستان بودیم توو ماشین . باز من صندلى جلو  بودم و خب خیلى هم خوشحال [اسمایلى گوسفند]  . باز این داشبورد ش رو باز كرد كه چیزى برداره. نمیدونم چرا هیچ وقتم چیزى رو بر نداشت اقلن خیالم راحت بشه كه پیداش كرده. من ناخواسته چشمم افتاد به داشبورد و یه سرى پیكچر دیدم كه توو هر كدوم‌ش یه خانومى داشت مرغ میخورد . بعدش دیگه چشممو  ازشون برداشتم ، گشنه‌م هم شده بود !

اون روزم گذشت و چند بار دیگه این اتفاق تكرار شد و من هر سرى خیلى گذرا به صورت رندوم یكى از خانومایى رو میدیدم كه داشت رون و گردن مرغ میخورد ! حالا دیگه سواى اینكه اشتهام رو تحریك میكرد ، یه كم حس بد هم بهم دست میداد . خب راست‌ش لباسى تنشون نبود و یه كم مشكوك بود همه چى . یه كم !
گذشت و گذشت .. تا اینكه من فهمیدم این پیكچرا استیج دار هستن ! همون ص  ح  ن ه . یادمه خیلى كلنجار رفتم اصن با خودم تا تونستم این رو بفهممـا . فك نكن واسه یه بچه اون سنى اونم اون زمون چیز ساده‌اى بوده . بعدش یادمه ترسیدم دیگه . از خودش ، ماشین‌ش ، داشبورد ، استیج .. اینا.  فقط مرغ‌ش رو دوس داشتم هنوز  .

بعد‌ها كه بزرگتر شده بودیم، یه روز با چند تا از بچه‌هاى اون زمان صحبت میكردیم كه دیدم همه‌ى اونا یه روزى این اتفاق رو توو اون ماشین تجربه كردن و دم نزدن . یعنى همه ترسیده بودیم انگارى . وقتى بهشون گفتم من خیال میكردم دارم ع ك س زنى رو میبینم كه داره گردن مرغ میخوره كلى خندیدن . شبیهه آخه لامصب !

دبیرستانى بودم كه مامان یه روز بهم گفت آقاى فلانى رو یادته ؟ سرویس مدرسه‌تون بود ؟ گفتم آره .. گفت این بچه‌هاى همكاراى جدیدمون اومدن به ماماناشون گفتن كه این آقا در داشبورد ماشین‌ش رو جلو اینا وا میكنه و یه سرى پیكچر و .... آره . مامانا هم سریع از این آقا شكایت میكنن . وقتى اینا رو گفت دلم به حال خودمون سوخت . ما 5 سال با این سرویس رفتیم مدرسه و برگشتیم . دیدیم و دم نزدیم . حتى با ترس سوار ماشین‌ش شدیم ولى هیچ‌وقت هیچ‌كس ، حتى همون هم‌سرویسیا هم چیزى از این موضوع نفهمیدن تااا بعدها كه بزرگتر شدیم و در موردش با هم صحبت كردیم ..

این اتفاقا میتونه خیلى تاثیر گذار باشه رو بچه‌ها . رو خودشون ، رو روابط‌شون ، زندگى زناشویى آینده‌شون ..

یاد یه جریانى افتادم .. چند وقت پیش داشتیم با یكى از بچه‌ها در مورد ازدواج و اینا صحبت میكردیم ، گفت آره فلانى رو ببین شوهرش همه‌چیزش رو فداى زن‌ش كرده اونوقت ما چى میخوایم بشیم با این شانسمون ؟ گفتم اى بابا دل‌ت خوشه ها ما وقتى ازدواج كنیم یه مشت چروكیم فقط ، یارو چیشو فداى ما كنه ؟ با سـرُم باید توو خونه راه بریم ، طرف یه ل ب ازمون بگیره خون‌ریزى مغزى میكنیم چه توقعایى دارى از شوهر آینده‌ت !

حالا اون جریانا رو ما كه اثر منفى نداشته تا حالا .. تا ببینیم اصن زندگى زناشویى پیش میاد ؟!

چطورین بچه‌ها ؟ خوبین عزیزاى دل ؟! منم خوبم قربونتون .


[ یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ] [ 18:49 ] [ No One ] [ نظرات() ]